فرهنگ جامع زبان فارسیفرهنگستان زبان و ادب فارسی

شبح

وضعیت: «در حال ویراستاری»
شبح ‎šabah‎ [جمع: شبح‌ها؛ جمعِ اشباح]
(اسم) ۱. ساختار فیزیکی و مادی یک موجود زنده یا شیء؛ کالبد؛ جسم.
ق۵. خدا را شبح گفتن روا نبود، یکی از روی جسمی چنانکه یاد کردیم و دیگر از روی بی‌منفعتی و بی‌مضرتی، که نافع و ضار خداست جل‌ و عز (شرح تعرف، ج۱ (مستملی، ۱)‏/۲۷۲‏) ║ ق۶. ارواحی که در شبح انسان استقرار دارند مواضع ایشان سه آمد: یکی از آن کبد است که قوّت نما در او ترکیب افتاده‌است و دیگر دل است که منبع روح حیوانیست و منبط قوّت زندگانی و سیم دماغ است که محل حواس و مقر مدرکات است (محمد ملطیوی۱، ۲۵۶) ║ ق۸. بیشتر اعصاب حسّ، دماغی است ... این زوج، از عصب مخصوصی است به چند خاصیت که در اعصاب دیگر نیست اول آنکه مَنبت آن مقدِّم دِماغ است و این به واسطه آن است که او منفذ زوج باصره است از دِماغ به شبح مُبصَر و از شبح مُبصَر به دِماغ (ابوالمجد بیضاوی، ۱۴۴) ║ شبح انسانی به حقیقت زندانی بیش نیست پس روح را در زندان محن و قفص بدن شادمان بودن محالست (رشیدالدین فضل​الله۶، ۴۱) ║ ق۱۱. حق‌تعالی ... شبح (یعنی: جثه) زرادشت را به شیر گاو ممزوج ساخت، پس پدر «زرادشت» آن شیر را بیاشامید و آن شبح نطفۀ او شد و در رحِم مادرش مضغه گشت (خالقداد۲، ۱‏/۳۹۵‏) ║ ق۱۲. شبح مرئی واقع می‌شود بر روحی که پر کرده‌است ثقبهٔ عنبیّه را (عقیلی خراسانی۱، ۱‏/۱۰۰‏) ║ ق۱۴. آن ذات فرخنده‌صفات دارای همۀ اولین و آخرین و صاحب معقول و منقول پیشینیان و گروه بازپسین بوده با جبینی روشن و نورانی و شمایلی شیرین و شعشعانی همانا عقلی ممثّل و روحی مجسّم بود در قالب جسمانی یا فرشته‌ای در شبح انسانی (روحی، ۲۸۰) ║ ۱۳۳۵ش. نیز (در کیفیت ابصار) حکماء را اختلاف است قولی به انعکاس و یا انطباع شبح و صورت اشیاء در آینۀ باصره (ملتقی‌العصبتین) قائل است که در آن عصب عکاسی به حقیقت به حد کامل انجام می‌یابد و انسان صورت و شبح اشیاء را در خورشید می‌بیند یا به انعکاس و یا به انطباع (و قولی به خروج شعاع) از باصره و در شعاع هم قولی گوید (الهی قمشه‌ای، ۱‏/۱۳۵‏)
۲. سایه، تصویر یا شکل و هیئت محو و مبهم و تیره از کسی یا چیزی در ذهن و خیال یا در عالمِ واقع.
ق۶. باشدکه صورت غیب بیند و آن صورت که بیند چنان نماید که بر بالا می‌رود و به زیر می‌آید و بر مفارقِ اوصاف جسم محال باشد از صعود و هبوط پس لازم آید که آن شبح سایۀ او باشد جسمانی و محاکات احوال روحانی کند (سهروردی، ۱۰۷) ║ ق۷. حاسّۀ ثالثه: شم است و او در انسان ضعیف است، و مشابه رسوم روایح در نفْس انسان ادراک ضعیف‌البصر است شبحی را از دور، و بسیار از حیوانات دیگر اقوی‌(اند) از انسان در این ادراک (قطب‌الدین شیرازی، ۴‏/۸۸‏) ║ ق۹. شبی نشسته‌بود دیده به راه انتظار نهاده ناگاه شبحی در راه پدید آمد و آن‌چنان بود که اعرابی بر شتر سوار، می‌خواست که به راه بادیه روَد شتر از راه سر می‌کشید و به طرف زندان می‌رفت اعرابی او را می‌زد و مهار او برمی‌پیچید و او تمکین نمی‌کرد (کاشفی۱، ۵۵) ║ ق۱۱. نپذیردم تصوّر شبحی ز کینه شاید/ گرم آب جوی فرهنگ و ضمیر عقل خوانی (میر داماد، ۳۴) ║ ق۱۴. من از مملکت خود جدا شده‌ام، کجا به‌خاطرم مانده که اقارب ما چه اشخاص بوده‌اند مگر خالویم مارگیز که ... شاید یک شبحی از او درنظرم مانده‌ باشد (خسروی۲، ۱۴۱) ║ ۱۳۰۷ش. به نیمۀ راه که رسیدیم، شبح در‌ و‌ دیوار نجف پیدا شد (آقا نجفی، ۲۸۷) ║ ۱۳۳۱ش. شبح خانۀ دهقانی در قسمت عقب پرده در مهتاب کمرنگ دیده می‌شود (علوی۲، ۴۱) ║ ۱۳۵۲ش. از آدم‌ها فقط شبحی درنظرش بودند (دولت​آبادی۵، ۱۲۸) ║ ۱۳۷۰ش. شبحِ مرتعشِ اسب یا مردی خمیده، از شیبی سنگ‌لاخی بالا می‌کشد و توی نورِ کدر و لرزانِ غروب رنگ می‌گیرد و نزدیک می‌شود (شیرزادی، ۲۰۹) ║ ۱۳۸۷ش. چراغِ کاندوی دوازده خاموش می‌شود. اما کسی روی کاناپه نمی‌خوابد. شبحی کنارِ پنجره می‌ایستد. تا نیمه‌شب که نی‌بر پارتی تمام شود (امیرخانی، ۶۱)
۳. پیش از اسم می‌آید و صفت مرکب می‌سازد.
ق۱۱. سرانداز شد زلف سنبل‌شبح/ که گاهی سری می‌نهد بر قدح (فخرالزمانی، ۴۰۷)
۴. بخش غیرمادی هر موجودی ،به‌ویژه انسان که پس از مرگ از جسم او جدا می‌شود و زوال‌ناپذیر است؛ روح.
۱۳۴۴ش. چون او خواب می‌دید که اشباحِ مردگان ظاهراً از جسمشان جدا می‌گردد، نتیجه گرفت که او هم شبح یا روحِ منفصلی دارد (زریاب، ۴۲۵) ║ ۱۳۵۴ش. تنها من هستم که در نشیبِ عمر دم‌به‌دم به‌سوی ژرفا و تاریکی بیش‌تری پیش می‌روم و مانند شبحی هستم که به لاشۀ خود از فاصله می‌نگرد (احسان طبری۱، ۱۶۳) ║ ۱۳۷۲ش. جلال می‌گوید: من در این خانه زنده هستم. در ذهن تو و زنم زنده هستم. هستی می‌گوید و در ذهن خیلی‌های دیگر، و بعد می‌پرسد شبح شما در این خانه جا گرفته؟ روح سرگردان شما در این خانه می‌گردد؟ جلال می‌گوید: اشباح دروغند. (دانشور۴، ۲۶۴) ║ ۱۳۸۱ش. انسان می‌تواند با یک شبح یا روح چنان رابطۀ نزدیکی داشته باشد که با مانای درونش دارد و می‌تواند آن را چنان هدایت کند که به خواسته‌هایش جامۀ عمل بپوشد (الیاده، ۱۳۰) ║ ۱۳۹۴ش. یک رمان را در نظر بگیریم چرا ما برچسب قیمت را جزء اثر به حساب نمی‌آوریم؟ اگر کسی بتواند به این پرسش بدون اینکه لازم باشد شبح مؤلف را احضار کند پاسخ دهد مسئله را حل کرده‌است (محمد‌ولی-سجودی: کیمیای هنر، ش۱۵‏/۶۸‏)
شبح چیزی سایه افکندن
(با حرف اضافۀ به، در) اثر یا احتمال وقوع چیزی قوت گرفتن.
۱۳۰۵ش. همۀ کسانی‌که شب‌ و روز برای رضایت خدا یا در اثر دریافت پول و رشوه چنین توصیه‌هایی می‌کردند و یک‌چنین فشارهایی به دولت و حکومت می‌آوردند در بندِ زندان افتاده و حتی شبحِ مجازات‌های سختی هم در بالای سرشان سایه افکنده‌ بود (مشفق۲، ۳۰۶) ║ ۱۳۵۰ش. نگذارید که شبح وحشتناک جنگ به کانون خانوادگی شما سایه افکند و زندگی مسالمت‌آمیز ما دچار خطر شود (آرین‌پور۲، ۴۸۱)
قلعی‌ شبح
مدخلیت ندارد حذف می‌شود.
ق۱۲. از قلعی شبح یعنی روی توتیا شنیده شده که به دستور به‌عمل می‌آورند و بهترین آن پارچها و انبونهای صلب بی‌خاک آمیخته آن است (عقیلی خراسانی، ۲۸۰)

معنی شبح | فرهنگ جامع زبان فارسی