وضعیت: «در حال ویراستاری»
شد šad(d) [جمع: شدود]
(اسم) ۱. تشدید دادن به حرفی از حروف کلمه.
ق۶. وجه قرائت آن کس که به تشدید خواند آن است که شد را عوض آن دو محذوف کرد که از کلمه ساقط است (ابوالفتوح، ۵/۲۸۸) ║ ق۷. حضرت عیسی علیهالسلام دو کلمه بگفت، قومی که سخن ایشان لحن بود و سخن بازنتوانستند گفتن شدّی ازو بینداختند و با این معنی گردانیدند که خدای تعالی گفت: یا عیسی تو فرزند منی (شهاب الاخبار۱، ۲۶۵) ║ ق۱۰. سالک مربّع نشیند ... و کلمۀ الله را به جانب پستان چپ فرودآورد با رعایت شد و مدّ کلمۀ الله را (حافظ حسین، ۲/۳۰۱) ║ ق۱۴. گفتا که چیست مدرک و اصل این قباله را؟/ بنمای بیلجاجت و تکرار و نقض و شد (ادیبالممالک، ۲/۸۴۲) ║ ۱۳۵۰ش. برای اینکه خواندن کتابهای عربی بهخصوص قرآن برای ملل دیگر آسان شود، سه حرکت، سه تنوین، جزم، شد، مد و همزه را به زیروزبر حروف اضافه کردند (آرینپور۲، ۳۳)
۲. چیزی را به چیز دیگر یا به جایی بستن، محکم کردن، به بند کشیدن.
ق۶. «صَلب»، شد و بستن باشد بر درخت (ابوالفتوح، ۸/۳۴۱) ║ ق۸. زعم جالینوس آن است که درجنب این زایدۀ عظیمه زایدۀ صغیرهای هست خارج مفصل جهت شدّ اربطه و اِحکام آن (ابوالمجد بیضاوی، ۱۱۸) ║ ق۱۲. غشاء ... فایده خلقت آن: محافظت هیأت و شکل عضوی است که بر آن کشیده و پیچیده شدهاست؛ مانند دماغ و نخاع و قلب و کبد و عضل و سایر اعضاء. یا شد و تعلیق و بستن و آویختن عضوی به عضوی دیگر؛ مانند گرده به پشت (عقیلی خراسانی۱، ۱/۷۴) ║ ق۱۳. مخالف تو چو یوسف به روز محنت و شد/ تو همچو یوسف در روزگار حشمت و جاه (سروش، ۱/۵۸۳)
۳. (تصوف) رشته یا ریسمانی که اهل فتوت به نشانۀ وفا کردن به پیمان و تسلیم شدن به امر پیر به کمر میبستند. در این معنی شدّ مخفّف واژۀ «شدّه» عربی به معنای رشته و ریسمان است. ؛ شده ۳ (šadde)
ق۷. این هر سه شد را گرد قدح درآرند تا هر جنسی که برخیزند نسبت خویش با صاحب خویش درست کنند و شدّ خویش ببندد (نجمالدین زرکوب: رسایل جوانمردان، ۱۹۲) ║ ق۸. اصطلاحاتی که فتیان آن را استعمال کنند و آن تقریباً بیستوپنج لفظ است: بیت، حزب، نسبت، کبیر، زعیم، جد، رفیق، مسائل، بکردکش، نقیل، وکیل، نقیب، شد، تکمیل، شرب، محاضره، نقله، تعبیر، اخذ، رمی، عیب، محاکمه، وقف، هبة (شمسالدین آملی، ۲/۱۲۰) ║ ق۹. اگر پرسند که بستن و گشادن شد اشارت به چیست؟ بگوی اشارت است به آنکه درطریق چند چیز بستنی است و چند گشادنی (کاشفی۲، ۱۴۲) ║ ق۱۲. و در دامن سجادۀ شیخ درانداختن شد چهار انگشت دست چپ را درزیر شد دارد و انگشت مهین را برسر شد دارد و سه قدم بر پس شود (فتوتنامۀ ۳ کتابخانۀ فرانکفورت: خاکساریه، ۱۳۸) ║ ق۱۳. دوازده مقام اختیاری ... اوّل مقدّمات اختیاری ... سیم دوازده کلمۀ ابجد طریق ... هفتم آگاه ساختن از صفات مستحسنه، هشتم ترک نمودن افعال ذمیمه، نهم واقف ساختن از چهلوچهار مقام، دهم فهمانیدن دوازده شدّ اختیار، یازدهم بیان کرسی طالب و مطلوب و پیر و مرید (وسیلةالنجاة: خاکساریه، ۲۶۹)
۴. بحر.
ق۹. ادوار مشهوره نزد عرب دوازده است که عجم آنها را دوازده مقام و پرده و شد نیز خوانند و آنها بعضی هشت نغمهاند و بعضی نُه نغمه براینموجب: عشاق، نوی، بوسلیک، راست، حسینی، حجازی، راهوی، زنگوله، عراق، اصفهان، زیرافگند، بزرگ (عبدالقادر مراغی، ۵۵) ║ ق۱۰. هر پرده یا شد را در نفس تأثیری است مُلّذ، لکن مختلف است (الادوار، ۸۴) ║ ق۱۱. مغنی بیا پردهای ساز کن/ دری از نوا بر رخم باز کن ...
مخالف در این دور شد سدّ روح/ مرا دلنوازی کن از شدّ روح (صحیفی ذوالقدر، ق۱۱: فخرالزمانی، ۳۱۸) ║ ق۱۲. آن رسول مسیلمهاصول به در دروازه آمده موسیقار پیام و گفتار را ابراز و زبان غمازی را باز و بنای ترکتازی و شدّ مقامبازی را آغاز نمود؛ دمی در پردۀ مخالف، نوای سازش مؤالف راست مینمود و گاهی دوگاه خوف و رجا در هوایی کلام میسرود (عبدالنبی بهبهانی، ۳۲)
۵. (موسیقی) نوازندگی یا آوازخوانی در پردههای بالا بهگونهای که برای اجرای نوع آوازی آن، خواننده ملزم به کشیدن صدا و فشار آوردن به حنجره است.
ق۱۰. صوت من از ترانۀ ناهید برگذشت/ شدّی بلند مطرب حسن تو ساز کرد (نظیری، ۱۲۰) ║ ق۱۱. گلبانگ نغمهسازان شدّی بلند دارد/ از فرش رفته تا عرش این صیت کامرانی (کلیم، ۲۳)
شدّ رحال (فرمودن/ کردن/ نمودن)
آماده کردن و بستن اسباب سفر و مجازاً عازم جایی شدن؛ حرکت کردن؛ مسافرت.
ق۹. [امیر یوسف] به ازدیاد در اطراف و اقطار و تولیدِ مثل به مثابتی قوّت یافت که صاحبقران به عزمِ استیصال و قطع شاخ و بال او به شدّ رِحال و تجهیز رجال اشتغال نمود (ابوبکر طهرانی، ۳۳) ║ ق۱۲. @در پی عرض حال من بشتاب/ بر در خسرو خجستهفعال - برسان از منش سلام آنگه/ که نمایند قوم شدّ رحال (طبیب اصفهانی، ۴۴) ║ ق۱۳. با اردوی مرکب از دههزار نفر لشکری و خدّام آسماناحتشام از شهر تبریز نهضت فرموده به باسمنج نزول اجلال کرده و از آنجا شدّ رحال و قطع منازل میفرمودند (اعتمادالسلطنه۵، ۲/۹۵۹) ║ اینک به ره کعبۀ درگاه شهنشاه/ امروز به حکم تو مرا شدّ رحال است (قائممقام۲، ۴) ║ ق۱۴. صیت فضائلش به اقصی بلاد رسید و جماعتی از بلاد بعیده شدّ رحال نموده، به شیراز آمده، از خدمتش مستفیض شدند (حسن فسایی، ۲/۱۱۰۴) ║ ۱۳۲۱ش. این چهارمحله هم از آن جاها است که ارزش دارد برای تماشای طبیعت از راههای دور شدّ رحال کرده، به آنجا بروند (عبدالله مستوفی، ۲/۴۷۵)
شد و ید
صورت نحویِ شدوید.