فرهنگ جامع زبان فارسیفرهنگستان زبان و ادب فارسی

فتوی

وضعیت: «در دست علوم انسانی»
فتوی ‎fatvâ, -vi, fetvâ, -vi‎ [املای دیگرِ فتوا؛ جمع: فتاوی؛ فعل همایند: بردن، دادن، راندن، فرادادن، فراکردن، فرمودن، کردن، گفتن، نمودن]
(اسم) ۱. ⇐ فتوا.
ق۴. علمای ماوراءالنهر را گِرد کرد و این از ایشان فتوی کرد که روا باشد که ما این کتاب را به زبان پارسی گردانیم؟گفتند: روا باشد خواندن و نبشتن تفسیر قرآن به پارسی (تفسیر طبری، ۱‏/۵‏) ║ ق۵. ازبیل پیر شد. ترسید که احب بر سر وی زنی دیگر کند. وی را دختری بود، می‌خواست که احب او را به زنی کند تا احب از دست بنه‌شود. یحیی فتوی نداد، گفت: نشاید دختندر به زنی کردن، چون با مادر او صحبت افتاده‌بود (سورآبادی۲، ۲‏/۶۱۰‏) ║ مال سلاطین بر سه قِسم است. یکی مالی که مغصوب است ... فتوی شرع در این مال آن است که ایشان بستانند و به مصالح درویشان رسانند که اولی‌تر از آن باشد که در دست ایشان بگذارند تا آلت ظلم و فساد سازند (غزالی۳، ۷۰) ║ ق۶. خداوندا، فتوت را یکی فتوی نمودستی/ بدان فتوی که بنمودی، جمال و تاج فِتیانی (امیر معزی، ۷۳۱) ║ خلق همه در بند این دو قوم‌اند: در بند علما و در بند مشایخ. چون این هر دو قوم زفان از حق گفتن فراگرفتند ... و فتوی‌ها برخلافِ سنّت فراکردن گرفتند تا لاجرم اسلام و اهل اسلام را مهجور و مقهور کردند (ژنده‌پیل۲، ۲۶۵) ║ راه اسلام زیروزبر کردند ... در پیش این امرا و سلاطین اوفتادند و ایشان بر قول این‌ها اعتماد کردند و هرچه ایشان خوش آید، این خواجگان مطوّق فتوی فرادادن گرفتند تا امیر را چه خوش آید (ژنده‌پیل۲، ۲۶۵) ║ این حدیث بشنوید: «اِذا اَعجَبَتکَ قَراءَةُ القُرآنِ، فَعَلَیکَ بِتَرکِها» ... مصطفی این فتوی درحقِّ کسی گفت که دانست که حال او، این برتابد (عین القضات۲، ۱‏/۴۳۸‏) ║ بوتمّام بر قاعدۀ معهود به حضرت آمد. شاه گفت: فتوی دارم، جواب ده ... اگر مهتری از کهتری خیانت بیند که حکایت آن متعذّر بُود و روایت آن نامتصوّر، چه واجب کند؟ (لمعة‌ السراج، ۱۵۷) ║ ق۷. فخرالاسلام فتوی فرمود به سَبْی ذَراری ایشان تا مَلاحِده بفرستادند و به غدر، بر درِ مقصورۀ جامع آمل بدین حدّ که مناره است، به زخم کارد، آن امام سعید را شهید گردانیدند (ابن اسفندیار۱، ۱‏/۱۲۳‏) ║ ق۸. نافع فتوی‌های ائمه بیرون آورد و عرضه کرد که من به این فتوی‌ها عمل کرده‌ام. شیخ عالَم قُدِّس‌َالله‌ُسِرَّهُ بر وی غضب کرد و گفت: ای مدبر، کار ما تقوی است؛ نه فتوی (باخرزی، ۲‏/۸۵‏) ║ ق۹. ز فکر نثر بگردان عنان به فتوی من/ به شعر کوش، نه آخر یجوز للشاعر (جامی۱، ۲‏/۴۴۸‏) ║ افراد علمای اَعلام به تدریس زمرۀ اَنام و افادت خواص و عوام معیّن شده، ریاض دین به زهاب تقوی و جواب فتوی ایشان شاداب و سرسبز. طلّابْ مُجِدّ و اهل تحصیلْ مستعد (عبدالرزاق سمرقندی، ۲‏/۱۳۳‏) ║ ق۱۰. مصاحِبان بد همدم و محرم او شده، وی را به فسق و فجور تحریص نمودند و او به الحاد و زندقه اشتهار یافت. علمای عصر به اباحت خونش فتوی نوشتند (حافظ حسین، ۱‏/۶۴‏) ║ ق۱۱. چون دو مجتهد در شهری باشند، عامی در هر دو مجتهد نظر کند تا افضل و اورع کیست و به فتوی او عمل کند (خالقداد۲، ۱‏/۲۸۲‏) ║ ق۱۲. منجمین ساعت را منحوس دانسته، و فتوی حرکت کردن را نمی‌دادند (محمد مروی، ۲‏/۵۹۱‏) ║ ق۱۳. این جمله مجتهدین که انجمن بودند، به‌اتّفاق فتوی راندند که هرکس از جهاد با روسیان بازنشیند، از اطاعت یزدان سر برتافته، متابعت شیطان کرده باشد (لسان‌الملک سپهر، ۱‏/۳۶۵‏) ║ ق۱۴. جمعی از حکیمان و جرّاحان ملاحظۀ جنازه نمودند و فتوی دادند که از بابت اذیت زیاد، مقتول شده (خفیه‌نویسان، ۴۳) ║ ۱۳۰۷ش. نقل جَنائز به مشاهد مُشَرَّفه مستحب نیست ... مع‌ذلک مرسوم شده‌است از ایران، از صد الی صدوپنجاه فرسخ راه، موتی را با وصیّت و یا بدون وصیّت حمل به کربلا و نجف می‌کنند، بلکه خیلی از علماء فتوی هم می‌دهند (آقا نجفی، ۶۳۵) ║ ۱۳۴۰ش. بعید نیست ... کار مُخلص را حمل بر بی‌ادبی و گستاخی و خیره‌سری و سرتخی بفرمایند، و تروچسبان، فتوی بر تنبیه و چوب‌وفلک ادیبانۀ این‌جانب بدهند (پهلوان۲، ۵) ║ ۱۳۷۶ش. هر مرتبه‌ای از هدایت را مُساوِق بلوغ عقلانی بشر بدانیم، بازهم نمی‌توان به استغنا و بی‌نیازی کامل فتوی داد؛ زیرا هدایت امری ذومراتب است (کیان، ش۳۸‏/۱۵‏) ║ ۱۴۰۰ش. بسیاری فقهای امامیه فتوی بر حرمت خریدوفروش اعضای بدن انسان زنده و مرده داده‌اند (مهدی محمدیان امیری: پژوهش‌های حقوقی میان‌رشته‌ای، ش ۵۶/۸)
۲. (فقه) نامه‌ای که در آن، نظرخواهی از حاکم دینی، مجتهد یا مرجع‌تقلید دربارۀ موضوعی فقهی و دینی نوشته شده‌است ؛ استفتا(ء)‏۳.
ق۵. فتوی نبشت که «اگر پادشاهی در اطراف عالم پدید آید و ازجهتِ عزّ اسلام شمشیر زند ... و التماس‌های پادشاه از او وفا نشود، شاید که شریفی را به نیابت او بنشاند و بدو اقتدا کند یا نه؟» و این فتوی به یکی داد تا ببُرد و به دست قاضی‌القضات بغداد داد (نظام الملک، ۲۰۹) ║ ق۶. سنجر پرسید کی رعیت با پادشاه بغْی کند و عاصی شود، بر وی چه واجب بُود؟ ... فتوی به وی داد. امام نبشت کی خون ایشان حلال است (محمد طوسی، ۲۵۳) ║ ق۷. بر کاغذی نبشته که چه گویند ائمۀ دین در آنکه مدعی و مدعی‌علیه بر حق راضی شوند، گواهی بیاید و به خلاف دعوی مدعی و اقرار مدعی‌علیه گواهی دهد، چنین شهادت مسموع باشد یا نه؟ ... این فتوی ملاحده نبشتند (ابن اسفندیار۱، ۱‏/۱۲۳‏) ║ ق۸. فتوی فروفرستاد که چه گویند ائمۀ دین درحقِّ طایفه‌ای که به یگانگی خدای‌تعالی ایمان داشته‌باشند ... اما با طایفه‌ای که درحقِّ امام خلاف دارند، جایز باشد سلطان وقت را که با ایشان موادعه و مصالحه کند؟ (رشیدالدین فضل‌الله۲، ۳۶) ║ ق۱۰. جمعی از اهل حسد فتوی نوشتند که شخصی در مسجد ساکن گشته، سخن دنیا می‌گوید و به منع اصحاب علم منزجر نمی‌گردد و اصرار می‌ورزد. این‌چنین کس مستحق کشتن باشد یا نی؟ اکثر فقها نوشتند که باشد (خواندمیر۱، ۳‏/۳۵۹‏) ║ ۱۳۵۶ش. مولانا نظام‌الدین مگر فتوی نوشته‌بود که ایشان اهل بغی‌اند و قتل ایشان جایز ... چون کار به نهایت بیچارگی رسید، فتوی نوشته پیش مولانا بردند مضمون آنکه: «شهری فدای یک شود اولی است یا یک کس فدای شهری شود؟» (باستانی پاریزی، ۳۶۹)
۳. بیان کردن معنی حقیقی خواب و تفسیر آن.
ق۵. ای یوسف راست‌گوی، فتوی کن ما را در هفت گاف فربه که می‌خوردندی هفت گاف نزار (قرآن ری، ۲۲۴) ║ ق۶. فتوی کنید و پاسخ مرا در خواب من، اِن کُنتُم لِلرُّؤیَا تَعبُرُونَ، اگر چنان است که خواب را سرانجام‌شناسانید و تعبیرکنندگان (میبدی، ۵‏/۷۳‏) ║ ق۸. به هر سؤال که در علم تعبیر و فتوی رؤیا از ضمیر تو استفتا رود، بدانچه روی نماید و سانح گردد، فتوی دهی (حسین آوی، ۷۵) ║ ق۹. ای جماعت معروفان، مرا فتوی دهید در خواب من، اگر شما تعبیر خواب می‌کنید (ابوالمحاسن جرجانی، ۴‏/۳۲۲‏)
۴. ← استفتا(ء)‏۴.
ق۶. گفت: شه فتوی کند، از رای خویش/ شه یکی نظّارگی را خواند پیش - گفت: گوی از ما که ببازد؟، بگوی / اسب در میدانِ که بتازد؟، بگوی (عطّار۸، ۲۵۹) ║ ق۷. وآن تنی کو بُود پر از معنی/ زو بَرند اهل دل همه فتوی (سلطان ولد، ۲۵۰) ║ ق۱۳. از عوام شهر بر ثبوت فضایل و اجتهاد خود در مسائل فتوی کند و امضی ستاند (قائم‌مقام۱، ۳۱۲) ║ ۱۳۵۰ش. این «داو» را بازیکنان «دو» ادا می‌کنند و عبارت است از شرط بازی در هنگام قاپ ریختن. اصطلاح دُوِ اِشکل‌دار (داو اشکال‌دار) هم داریم، به معنی داوی که مشخص و واضح تلفظ نشود و احتیاج به فتوی داشته‌باشد (جهان‌شاه، ۶۹)

معنی فتوی | فرهنگ جامع زبان فارسی