وضعیت: «در حال ویراستاری»
هقهق heqheq
یک. (قید) (گریه کردن) همراه با صدای هقهق ؛ ← هقهقدو. ۱.
۱۳۰۰ش. قبول کردم و در را بسته و خواستم به اطاق برگردم ولی قوّتم یاری نکرد و دررویِ همان پلکان دالان افتادم و هقهق بنای زاری را گذاشتم و رو به آسمان سیاه و تاریک کرده و ازخودبیخود بنای خطابوعتاب را گذاشته (جمالزاده۱، ۷۸) ║ ۱۳۳۱ش. سرم را روی شانۀ پدرم گذاشتم و هقهق گریه کردم (علوی۲، ۱۱۹) ║ ۱۳۴۳ش. یک نفر ایستاده بود ته اتاق و سرش را گذاشته بود توی طاقچه، هقهق گریه میکرد (ساعدی۱، ۴۳) ║ ۱۳۷۰ش. سانتیاگو خم شده به جلو، هقهق میگرید (کوثری، ۱/۳۰) ║ ۱۳۷۴ش. غروب بود که لنگلنگان رسید و نشست دَم در شترخان و هقهق شروع کرد گریه کردن (دولتآبادی۲، ۱/۲۷۰)
دو. (اسم) ۱. صدای بریدهبریدۀ گریه در اثر گریۀ طولانی که با سکسکه همراه باشد ؛ ← سکسکه ۱؛ سکسکه ۲؛ هقهق یک.؛ هقهق دو. ۲؛ هقهق کردن.
۱۳۱۲ش. ضجۀ زنها و هقهق گریۀ مردها و همهمه و فریاد بچهها، با تشویش عجیبی که در پیدا کردن ماه جبین داشتم، مخلوط عجیبی در خاطرم ساختهبود (حجازی۲، ۴۰۷) ║ ۱۳۴۴ش. گریگوری شتابان خود را به سرسرا رساند و پیشاز آنکه خارج شود، یک بار دیگر صدای ناتالیا و هقهق گریۀ او را شنید (بهآذین۵، ۱/۲۰۸) ║ ۱۳۶۲ش. گریه وقتی با هقهق و تشنج همراه باشد در ارتباط مستقیم با سیستم عصبی است و در مغزِ استخوان ستون فقرات اثر میگذارَد (کلانتریان، ۱۰۳) ║ ۱۳۸۲ش. با دیدن پیراهن سیاه خانم سنجابی خشکش زد، پیرزن اشک میریخت به پهنایِ صورت و درمیانِ هقهقِ گریه فاش میکرد که حداقل سالی چهار بار با خانم مهرابی ارتباطِ تلفنی داشته (محمدعلی۲، ۱۶۶)
۲. گریه کردن با صدای بلند و بریدهبریده. گریه همراه با هقهق ؛ ← هقهق دو. ۱؛ هقهقه.
۱۳۳۸ش. به او بگویید دیگر هقهق بیفایده است (افغانی، ۷۵۱) ║ ۱۳۵۳ش. خانمشارده شروع کرد به هقهق (پارسیپور۱، ۳۶) ║ ۱۳۶۴ش. سوری به حرف عالیه دوید تا برایش قنداب درست کند و لایه گریست. هقهق: چه ...هی بود خوردم. بچههامو کشتم. وحشیام من، گرگ (مخملباف۱، ۱۵۸)
به هقهق افتادن
← هقهق کردن.
۱۳۴۳ش. اشک آرام گونههایش را نوازش میداد بعد ناگهان به هقهق افتاد، او هیچوقت بدِ سپیده را نمیخواست (فقیری، ۸۷) ║ ۱۳۵۸ش. کمال بنا میکند به مالش دادن شانههای اسلام. رگ قولنجش را فشار میدهد و له میکند... اسلام به هقهق میافتد (محمود۷، ۴۷۶) ║ ۱۳۸۲ش. سمیّه... بغضش گرفت و... به هقهق افتاد، دانشجوی حقوق پا شد و کتاب را از دستش گرفت: حس میکنم که میز فاصلۀ کاذبیست در میانِ گیسوان من و دستهای این غریبۀ غمگین (محمدعلی۲، ۲۱۲)
هقهق زدن
← هقهق کردن.
۱۳۴۰ش. میرفتم و هقهق میزدم، باز تو خیالم نصرتالزمان سبز شد، با آن تنوبدنِ گوشتآلود... دستش را زدهبود به کمرش (پهلوان۲، ۲۷) ║ ۱۳۶۲ش. لالا، بی پروای سرزنش اینوآن، آشکارا هقهق میزد (دولتآبادی۱، ۴/۱۱۱۱) ║ ۱۳۸۲ش. به شیوۀ همان دورانِ کودکی گریه میکنم، و هقهق میزنم (جعفری، ۱/۲۶۸)
هقهق کردن
با صدای هقهق گریه کردن ؛ ↑ هقهق دو. ۱؛ هقهق زدن.
۱۳۲۷ش. صغرا آن گوشۀ ایوان یکپهلو افتادهبود... و هقهق میکرد و صدایش با غلغل سماور درمیآمیخت (آلاحمد۱۰، ۷۴) ║ ۱۳۴۷ش. ساعتی بعد، وقتی مادرش صدا زد که چرا از اتاق بیرون نمیآید، هنوز هقهق میکرد. وقتی هم که مادرش توی اتاق آمد و برای شام صدایش کرد، خستگی و سردرد و سیری را بهانه کرد و از جا تکان نخورد (میرصادقی۱۰، ۱۵۳) ║ ۱۳۶۸ش. بابام قرآن را روی سر میگیرد و گریه میکند. اولین بار است که گریة بابا را میبینم، هقهق میکند (درویشیان۱، ۲/۷۱۴) ║ ۱۳۷۹ش. فرامرز درِ اتاق را بستهبود و خودش را انداختهبود رویِ تختخواب و هقهق کردهبود (محمود۲، ۱/۲۲۴)