فرهنگ جامع زبان فارسیفرهنگستان زبان و ادب فارسی

زدوده‌دل

وضعیت: «در حال تأیید»
زدوده‌دل ‎zodudedel, ze-‎
‌یک‌. (صفت) (درمورد کسی) که منزه و بی‌عیب است.
ق۴. یکی مرد بُد نام او هیربَد/ زدوده‌دل و دورگشته زِ بد (فردوسی، ۲‏/۲۱۴‏) ║ ق۵. سرِ زمان و زمین، شهریار ابوالهیجا/ که اختیار زمین است و افتخار زمان - زدوده‌رای و زدوده‌دل و زدوده‌روان/ گشاده‌دست و گشاده‌دل و گشاده‌عنان (قطران، ۳۱۲) ║ ق۱۳. چن او نزاده مَلَک از نژادة آدم/ زدوده‌رای و زدوده‌دل و زدوده‌ضمیر (سروش، ۱‏/۳۴۵‏)
‌دو‌. (قید) ⇅ زدوده‌دل‏‌یک‌..
ق۴. بزرگان همه پیشِ شاه آمدند/ زدوده‌دل و نیک‌خواه آمدند (فردوسی، ۷‏/۱۱۶‏)
‌سه‌. (اسم) ⇅ زدوده‌دل‏‌یک‌..
ق۵. ای زدوده‌دل و زدوده‌سخن/ تازه گشت از تو روزگار کهن (قطران، ۴۹۳)

معنی زدوده‌دل | فرهنگ جامع زبان فارسی