فرهنگ جامع زبان فارسیفرهنگستان زبان و ادب فارسی

بااستحقاق

وضعیت: «در حال ویراستاری»
بااستحقاق ‎bâ’estehqâq‎
(صفت) ۱. (درمورد کسی) شایسته و سزاوار.
ق۶. #شادمان باش زهی مهتر بااستحقاق / چشم بد دور زهی خواجۀ بی‌استکبار (انوری، ۱‏/۱۵۶‏) ║ ق۹. #ابوالقاسم بابر میرزا پادشاه بااستحقاق، خود را، می‌دانست (اسفزاری، ۲‏/۱۲۴‏) ║ ق۱۰. #غازیان ورساق و دلاوران بااستحقاق دست به تیر و سنگ بردند (روملو، ۲‏/۱۰۹۴‏)
۲. (درمورد کسی) نیازمند و شایستۀ دریافت کمک مالی.
ق۱۳. #مقرر فرمود که فقرای بااستحقاق یعنی پیران فرتوت ازکارافتادۀ بی‌مداخل بی‌ذخیره ... را موافق حساب به اغنیا و متموّلین بسپارند (رستم الحکما، ۲۵۵) ║ ق۱۴. #و باز بسی از زنان بیوه و مردمان بااستحقاق در این شهر تهران بودند که ابداً به میدان مشق حاضر نشده، نان نمی‌گرفتند و به ذلت گذران می‌کردند (افضل‌الملک، ۳۹۵)