وضعیت: «در حال تأیید»
راحتباش râhatbâš [فعل همایند: کردن]
یک. (اسم) ۱. جای آرام و قرار یافتن.
ق۸. چون رکابش سوی صحرا آمدی / راحت اموات و احیا آمدی ـ در قدمگاهش که راحتباش بود / رحمتِ جانها و دلها فاش بود (ناشناس: ابن بزّاز، ۷۷۳)
۲. (نظامی) ایستادن سربازان معمولاً پس از حالت خبردار به وضعیت آزادتر (قرار گرفتن دستها به صورت قلابشده در پشت کمر و با پاهایی گشادهتر) با حفظ نظم و بدون ترک صف یا موقعیت.
ق۱۳. اگر خواهند سرباز را از حالت خبردار به حالت آزادی دارند، فرمان راحتباش دهند (قواعد کلیه مشق پیاده: یحیی مدرّسی، ۲۷۸) ║ در این فرمان، نفر اول به فاصلۀ دو قدم رو به فرمانده جا میگیرد و سایرین آمده، هر کدام در جای خود ایستاده و از او نظام گرفته، به حالت راحتباش میایستند (محمود مرعشی نجفی: میراث شهاب، ش۷۱/۸۷) ║ ۱۳۸۳ش. [شاهپور] در حین صحبت با امراء ارتش اغلب به آنها اجازۀ راحتباش نمیداد (منوچهر ریاحی: حافظ، ش۷/۵۱)
۳. (نظامی) توقفِ معمولاً کوتاهمدت عملیات یا تمرین نظامی برای استراحت بنا بر فرمان یا اجازۀ فرمانده.
ق۱۳. تکلیف هر فرماندۀ کل این است که خواه در ضمن حرکت و خواه در حالت راحتباش، قشون خود را از حملۀ غافل دشمن محفوظ دارد (دستورالعمل: یحیی مدرّسی، ۲۷۸) ║ ۱۳۰۱ش. قوا در موقع راحتباش به ترتیب ذیل قرار میگیرند ... (نظامنامه: یحیی مدرّسی، ۲۷۸) ║ ۱۳۰۷ش. یوم ۲۹، ستون مشهد از سر فهرج حرکت [کرد]، پس از راحتباش، نیمۀ روز در مانیچ به طرف اسپیدان رهسپار گردید (امانالله جهانبانی: عملیات قشون در بلوچستان، ۷۹؛ چاپخانۀ مجلس، ۱۳۰۷ش.) ║ ۱۳۴۴ش. در روزهای نخست، قزّاقهای جوان، که از کار و زندگی خود بازگرفته شده بودند، ملول بودند و جز در گپزدنهای ساعات راحتباش مفری نمییافتند (بهآذین۵، ۱/۳۰۳) ║ ۱۳۵۸ش. بعد از صفجمع بود. راحتباش بود. نشسته بودم کنار جوی آبی که از کوهستان میآمد (محمود۷، ۱۳۱) ║ ۱۳۷۶ش. جمعی کثیر از قزاق تازهرسیده در آنجا راحتباش کرده بودند و هرکس به کاری مشغول بود (حسن مرسلوند: زندگینامه رجال و مشاهیر ایران، ۴/۳۸۲؛ الهام، ۱۳۷۶ش.)
۴. ← استراحتیک. ۱.
۱۳۳۵ش. چون پیغمبر از جنگ بنی مصطلق فراغت یافت، بر سر آب آنها به نام مریسیع بار انداخت. در این میان که مردم بر سر آب راحتباش کرده بودند، دنبالۀ قشون اسلام رسید (محمدباقر کمرهای: خصال شیخ صدوق با ترجمه و شرح فارسی، ۲/۶؛ کتابچی، ۱۳۷۷ش.) ║ ۱۳۶۲ش. بهتزدگیِ گالاگر ادامه پیدا کرد. پس از اطلاع از مرگ ماری، با حدّت بیشتری روی جاده کار میکرد، بیوقفه بیل میزد و هرجا که برای زهکشیِ جاده به چوب محتاج میشدند، درختها را پشتِسرِهم با تبر میانداخت. حتّی در خلال راحتباشهایی که هر ساعت به آنها میدادند، بهندرت از کار دست میکشید (باستانی، ۱/۳۳۸) ║ ۱۳۷۴ش. شنبه را سبت گویند، چون خدا بنیاسرائیل را در آن فرمان راحتباش داد (محمدباقر کمرهای: گنجینۀ معارف شیعۀ امامیه، ۲/۶۷؛ فردوسی، بیتا.)
دو. (شبهجمله) (نظامی) فرمانی که فرمانده برای راحتباش با صدای بلند اعلام میکند (معنای راحتباش یک. ۲).
۱۳۲۳ش. از تیمسار و سرلشکر گرفته تا ما خردهپاهای یقهچرکین آنقدر به دورِ ایوان انبیاء و رسل طوافکنان پا به زمین کوبیدیم و یکودو کردیم تا عاقبت صدای راحتباش به گوشمان رسید و همه چون چوب خشک به جای خود ایستادیم (جمالزاده۴، ۷۵)
راحتباش دادن
۱. (نظامی) فرمان یا اجازۀ راحتباش صادر کردن (معنای راحتباش یک. ۳).
۱۳۰۶ش. تیمور پاشا، که خیال میکرد در این مدت به سرحد عراق هم خواهد رسید، خود را منکوب و در مقابل یک شهر بیقشون، شکسته و عاجز مشاهده نمود؛ لهذا یکی دو روز قوای خود را راحتباش داده که پس از تهیۀ نقشههای تازهتری مقصود را تعقیب کند (حسین مسرور: ارمغان، دورۀ۸، ش۱/۵۳) ║ ۱۳۱۶ش. کتب عهد عتبق و عهد جدید گفتهاند که خدا موجودات را در شش روز خلق کرد، روز هفتم را روز آسایش قرار داد ... به اصطلاحِ شاگردمدرسهها تعطیل داشت، به قولِ نظامیها راحتباش داد، به اصطلاحِ بناها نفس کشید، به قولِ عوام خستگی درکرد (نفیسی۲، ۷۳) ║ ۱۳۵۷ش. قزاقهایی که روز ۲۹ بهمن ۱۲۹۹ تحت فرماندهی سرتیپ رضا خان سوادکوهی از قزوین حرکت کرده بودند، در حوالی عصر روز دوم اسفند به قریۀ مهرآباد واقع در حومۀ تهران (محل کنونی فرودگاه مهرآباد) رسیدند و در آنجا چند ساعتی به آنها راحتباش داده شد تا رفع خستگی کنند (جواد شیخالاسلامی: یغما، ش۳۵۹/۲۶۸) ║ ۱۳۷۰ش. دامغان سمنان را گرفتیم، صمصام حکومتی آنجا شد، بعد ارشدالدوله اشتباه کرد، بهجای اینکه چهارنعل به تهران بتازیم، ایوان کیف ایستاد. به سوارهای قفقازی و لزگی راحتباش داد، اسب و آدم وِل شدند (میرکاظمی، ۷) ║ ۱۳۸۵ش. بیابان بزرگی بود که کپه به کپه دستهها را مینشاندند و یک گروهبان درس میداد. بعد راحتباش که میدادند، ما چیزی میخوردیم (عباس معروفی: بخارا، ش۵۹/۲۴۹)
۲. (نظامی) فرمان راحتباش را اعلام کردن (معنای راحتباش یک. ۲).
۱۳۴۴ش. از درِ دانشکده تا دمِ کافۀ بلدیه ما را قدمآهسته برد. دیگر تنمان خیس عرق بود. بعد راحتباش داد و با قدم راهپیمایی راه میرفتیم (چوبک۲، ۲۴۴)
۳. ← استراحت دادن۱.
۱۳۷۷ش. تو یکی از خوتورهای زمستانی ناحیۀ سالسک گریگوری و پراخور چهار روزی به اسبها راحتباش دادند (شاملو۱، ۴/۱۷۱۴) ║ ۱۳۹۴ش. چون پس از قرائت این سوره به بچهها راحتباش میدادند، آنها به محض شنیدن آن رو به هم میکردند و میگفتند: سورۀ جیم (محبوبه شمشیرگرها: فرهنگ و ادبیات عامه، ش۶/۱۷۳)