وضعیت: «در حال تأیید»
گستاخی gostâxi [<از فارسی میانه witstāxīh، ← گستاخ + -ی (سازندۀ اسم فعل)>]
(اسم) ۱. گستاخ بودن (معنای گستاخ یک. ۲) ؛ استاخی۱.
ق۴. بهگستاخی از باره آمد فرود/ همیداد نیکیدهش را درود (فردوسی، ۶/۱۴۸) ║ ق۵. اگر کردگار بر زفان خداوندِ شرع بندگان را گستاخیِ شناختن راه خویش ندادی، هرگز کس را دلیری آن نبودی که در شناختن راه خدای عز و جل سخن گفتی (عنصرالمعالی، ۱۱) ║ ق۶. درویشی در حرم بغداد نظرش بر کنیزک خلیفه افتاد، بر وی فتنه شد، قصه بدو نبشت. چون خلیفه قصه بخواند، گفت... به چه گستاخی این قصه به من نبشتی... گفت: واثق شدن به کرم تو و اعتماد بر فضل تو (بحر الفوائد، ۸۹) ║ ق۷. اینهمه گستاخی ما بر گناه/ زآنسبب آمد که تویی عذرخواه (امیر خسرو۸، ۳۲) ║ ق۸. چون به اقسرا رسید ایلچیء معتبر بهطلب امرا و اتراک قونیه فرستاد تا مطاوعت نموده استقبال کنند؛ مگر چندی از رنود از سر گستاخی و جلادت ایلچیء او را بهقتل آوردند (افلاکی، ۱/۳۳۱) ║ ق۹. صد سال است که این مرد آرزومند آن است که یک بار بگوید که: ای خدای من. گستاخی و یارای آن نداشته (معینالدین فراهی، ۱۱۴) ║ ق۱۰. گفتی که شبی به بزم ما آی/ گستاخی آن کجاست ما را؟ (میلی، ۴۸) ║ ق۱۱. هر تار ز پیراهن فانوس کمندیست/ گستاخی پروانه نه از بالوپر اوست (صائب، ۲/۱۰۵۴) ║ ق۱۲. به جبرئیل خیال این سخن رسید وز شوق/ مرا بلند نمود از پی مبارکباد - که از حریم حرمگاه قدس، بلبل وحی/ به روی جرأت و گستاخیای زبان بگشاد (نجیب کاشانی، ۵۱۵) ║ ق۱۳. ز هرگونه اندرز آراستی/ نمودی به مردم ره راستی - ز یکتایی کردگار بلند/ به آزرم آیین یزدانپسند - نکردن به جفت دگر کس نگاه/ نه گستاخی و خیرگی در گناه (سروش، ۲/۱۱۲۶) ║ در شهر کلکته ... اقدام زنان به آتشگاه نسبت به ... سختی ایشان و سستی اعتقاد ایشان یکسان نیست. برخی با گستاخی و شادی خود را به آتش میاندازند (میرزا حبیب۲، ۷۶) ║ ۱۳۲۷ش. جرأت و گستاخی یهرهنچکا مرا مبهوت کرد (علوی۵، ۱۲۶) ║ ۱۳۵۴ش. خالۀ بزرگم ... علیرغم نقصی که او را تمام عمر رنج داد و دچار عقدۀ درونی ساخت، به مدد گستاخی روحی و استعدادهای خود دلیرتر از خواهران کوچکترش وارد عرصۀ زندگی شد (احسان طبری۱، ۸۰) ║ ۱۳۷۷ش. گفت: بابا چه سرِ نترسی دارد این زن من! واسۀ همین گستاخیاش است که دوستش دارم (شاملو۱، ۴/۱۴۸۴)
۲. گستاخ بودن (معنای گستاخ یک ۴ الف) ؛ بستاخی۲.
ق۴. بازرگانان ... به نرخِ ارزان آن همه همیفروختند، تا مردمان بر ایشان گستاخی گرفتند و گستاخ شدند بر مردمان (بلعمی۱، ۶۲۲) ║ ق۵. حقّ مرد بر زن آن است که ... گستاخی که میان ایشان باشد در معاشرت و صحبت حکایت نکند (غزالی۱، ۱/۳۲۳) ║ ق۶. میگفت: یا ایاز، مرا تقاضای آن آشنائی میبوَد و گستاخی که پیش از عشق بود میان ما، که هیچ حجاب نبود. اکنون همه حجاب بر حجاب است. چگونه است؟ (احمد غزالی۱، ۴۶) ║ ق۷. وابن المبارک رُطبِ گزیده پیش دوستان نهادی و گفتی که هرکه بیشتر خورد او را به هر خسته درمی بدهم، و خسته بشمردی و هرکه خستۀ او افزون آمدی، به عدد آن درم بدادی. و آن برای دفع شرم و مزید نشاط و گستاخی بود (مؤیّد خوارزمی، ۲/۱۴) ║ ق۸. حضرتِ رسول ... باآنک عثمان را حشمت داشت ... امّا آن حالت گستاخی که او را با آن دو یار درمیان بود از این صافیتر بود (باخرزی، ۲/۱۱۰) ║ ق۹. شمسالدین محمد لاچی خادمهای که در خانۀ او راه محرمیت و گستاخی داشت، پانصد دینار داد تا شربتی به زهر آمیخته با شمسالدین محمد داد و بدان درگذشت (اسفزاری، ۲/۱۲۲) ║ ق۱۰. فقیر و جمعی که با وی طریق گستاخی داشتیم گفتیم: بهتندی سبک دست بردن به تیغ/ به دندان گزی پشت دست از دریغ (واصفی، ۲/۲۷۵) ║ ق۱۱. گستاخیای که لازم قرب است بس تو را/ محتاج کی به چشمک تحریک رخصتی؟ (شفائی، ۱۷۳) ║ ق۱۲. خشم کافزاید ادب مر بنده را/ خوشتر است از لطف گستاخی مرا (نشاط، ۲۶۷) ║ ق۱۴. گفت: میروم اما یقین دارم از من سخت کتمان خواهد نمود خاصه عشق شما را، اما تا او را به اقرار نیاورم برنمیگردم پس چادر بهسر کرده روانه شد و با خود میگفت ... او غیراز این دختر است همچو گستاخی با من ندارد (خسروی۱، ۶۲)
۳. گستاخ بودن (معنای گستاخ یک ۴ ب) ؛ استاخی ۲؛ بستاخی۳.
ق۴. گروهی گفتند بیگمان کلام یافت. طمع در رویت کرد. خدای عز و جل گفت گستاخی تات ندهند مکن (بلعمی۱، ۴۳۷) ║ ق۵. او را با خدای عز و جل گستاخی به حدی باشد که اگر گوید بالله خدا چنین کُنَدی، او را دروغزن نگرداندی و آن سوگند او راست گرداندی (مستملی، ۳/۱۲۴۸) ║ ق۶. چون نمیپیچید هیچ از راه حق/ بود گستاخیش با درگاه حق (عطّار۸، ۲۱۷) ║ پساز آنکه در خدمت رسول اینهمه گستاخی داری، این چه فعل است که میکنی؟ (نجمالدین راوندی، ۷۲) ║ ق۷. صاحب بن عبّاد را ندیمی بود قدیمخدمت، و به سبب گستاخی که خدمتگاران دیرینه و مخلصان قدیم را باشد وقتی در حضرت او مباسطتی کرد. صاحب عبّاد بفرمود تا او را حبس کردند (عوفی۱۱، ۲۲۰)
۴. گستاخ بودن (معنای گستاخ یک. ۶).
ق۴. هَرثَمه ... خواست که بدان گستاخی آن فتحها که کرده بود به مرو شود و با مأمون خلوت کند و او را از کارهای عراق آگاه کند (بلعمی۲، ۴/۱۲۳۶) ║ ق۵. ابوعثمان میگوید در نزدیک ابوحفص بودم و پیش او میویز نهاده بود. یکی برداشتم ... گفتم ... دانستهام که تو به همه دنیا بخل نکنی و هرچه داری بر اغیار ایثار کنی. به این گستاخی این میویز برداشتم (مستملی، ۴/۱۷۴۵) ║ ق۶. بازرگانان روم ... به ترکستان آمده بودند به گستاخی آنکه شنیده بودند که اسکندر بر کنار دریا است و به مشرق آفتاب عزم دارد (اسکندرنامه، ۴۴۰) ║ ق۷. در روز الست قطرهای نوشیدهست/ این جمله به گستاخی آن میگوید (اوحدالدین کرمانی، ۲۷۷)
۵. گستاخ بودن (معنای گستاخ یک. ۱) ؛ استاخی ۳؛ بستاخی۱.
ق۵. هرکه دورتر گستاختر و بیادبتر، زیراکه دوران از سرّ ملوک خبر ندارند، گستاخی ایشان از جهل بوَد (مستملی، ۱/۷۹) ║ ق۶. این مرد کیست که بدین گستاخی اندر آمد و خدمت نکرد و حرمت نداشت و برگذشت و برابر من نشست؟ (طرسوسی، ۱/۲۹۷) ║ ق۷. در مستی بسیار کس گستاخی پیش گیرند که بدانسبب وقع پادشاهی برود و وقار نماند (قطبالدین شیرازی۲، ۱۹۸) ║ ق۸. اگرچه بدین بیادبی و گستاخی مستوجب عِقاب و مستحق عنا و عذابم، اگر ذیل عفو و صفح بر صفحات هفوات و عثرات زلّات مجرمان کشد، غایت بندهنوازی باشد (ابوالقاسم کاشانی۱، ۶۵) ║ ق۹. صدیق از زلیخا پرسید که این پرده ازبهر چیست ... جواب داد که معبود من درپسِ این پرده است و مقصود از این پرده بر روی وی کشیدن آن است که مرا در این گستاخی نهبیند (معینالدین فراهی، ۳۹۲) ║ ق۱۰. بیادبی و گستاخی را به ذیل عفو و اغماض مستور داشتن و همت بلند بر تربیت جانب مخلصان نیازمند و اصلاح حال مستمندان دردمند گماشتن، بی شائبه مناسب شمایل قدسیۀ آن ذات عالیشان و ملایم طور بزرگی ایشان خواهد بود (اسناد شاه طهماسب، ۱۰۱) ║ ق۱۱. میرزا جعفر آصف خان از کمال محبتی که به آن عزیز داشته این گستاخی را میگذراند و بررویِ او نمیآورد (فخرالزمانی، ۵۳۹) ║ ق۱۲. گستاخیام از محفل آداب برآورد/ گردیدن من گِرد سرش حلقۀ در شد (بیدل، ۱/۸۱۱) ║ ق۱۳. ز گستاخی سرکشان جهود/ در این سال خشم پیمبر فزود (سروش، ۲/۱۱۸۱) ║ از کثرت مشتریان و ازدحام دکّان، گستاخی بر او عارض شد و غرورش بر آن داشت که بهجز بزرگان، کسی را محلّی نمیگذاشت و بهجز سرشناسان و پولخرجکنان، سری نمیتراشید (میرزا حبیب۱، ۱۵۳) ║ ۱۳۱۶ش. حسن صباح ... گفت چه خبر است؟ آن شخص ... جواب داد: قبلاز هرچیز از گستاخی و بیادبی خود پوزش میطلبم امیدوارم سیدنا معذور دارند، میپنداشتم خبر مهمی آوردهام (مؤتمن، ۵۶۲) ║ ۱۳۵۴ش. پدرم باگستاخی و بیمراعاتی خاصّ خود شعری از عشقی را که حاکی از همین ازدواجهای نابرابر بود میخواند (احسان طبری۱، ۷۵) ║ ۱۳۸۶ش. درزمانیکه او در کرمان زندگی میکرده، دروندان و نااهلان به خانه و خانوادهاش حمله کرده و آنها را با بیشرمی و گستاخی تمام نهتنها از شهر بیرون میکنند، بلکه مال بسیاری نیز بهزور ... از ایشان میستانند (فاطمه جهانپور: نامۀ بهارستان، ش ۱۳-۱۴/۳۹۳)
۶. انجام کاری یا بیان سخنی که از نظر گوینده جسارت یا بیادبی به مخاطبی مهم یا محترم است و به همین منظور، برای رعایت ادب، پیشتر، بابت آن به نوعی عذرخواهی میشود ؛ بستاخی۴.
ق۵. از این سرکشان کس نیارست گفت/ ز رازی که داریمش اندر نهفت- که یاران پیشین بخواهند کام/ چنان دان که شد آرزوها تمام- ز گستاخی این آرزو آشکار/ همیکرد خواهم من ای شهریار- کنون ای سرافراز شاه زمین/ چو بخشایش آمد ز دل رفت کین (ایرانشاه۱، ۴۵۳) ║ ق۷. اگر ز بنده به گستاخیای نیفتد حمل/ هنوز کار حساب و رکاب را شاید (همگر، ۵۵۷) ║ ق۸. مرا گفتی که باشی تو که بوسی آستان من؟/ گر آن گستاخیَم بخشی، غلام رایگان تو! (امیر خسرو۴، ۷۶۴) ║ ق۹. برسبیل عادت که در این تألیف جاری است، ازروی گستاخی از کلام ترکی و فارسی این امیرِ کبیر چندی خواهیم آورد تا پیش فضلا نموداری باشد و از آن حضرت بعدالیوم یادگاری (دولتشاه، ۴۹۷) ║ ق۱۰. گفت، ای خسرو قاطعی به طالع من رسیده ... و گستاخیای به خاطرم آمده که اگر رخصت فرمایی به عرض رسانم (فخرالدین صفی، ۲۱۰) ║ ق۱۳. در این ساعت زیاده بر این مجال عرض و گستاخی نیست (امیرنظام گروسی، ۴۲۲) ║ این کتاب را باکمال گستاخی، دیباچهاش را به نام نامی سرکار مطرّز ساخته، تحمل مطالعه میتوانید فرمود (میرزا حبیب۱، ۱) ║ ۱۳۱۶ش. اظهار کرد: خدایگانا امید است حضرت سلطان چاکر را از این گستاخی معذور دارند. اجازه میخواهد بهحضور مبارک شاهانه معروض دارد که این تماشا جز تأثر و اندوه چیزی بهبار نخواهد آورد (مؤتمن، ۴۴۲) ║ ۱۳۴۱ش. یگانه مردا! خاکسار را آن گستاخی نیست که بگوید گوهر سخن آن مرد را دریافتهاست ... پیر خندید و گفت: اینها گزافه است. گوهر سخن آن مرد چیست؟ (کیانوش۲، ۱۱)
۷. گستاخ بودن (معنای گستاخ یک. ۱۰).
ق۵. خدایگانا گستاخی است اندر شعر/ که شاعر آن را {تصحیح محمد مهیار؛ دیوان مسعود سعد چاپ مهیار، ۴۸۶، متن: شاعران را} نیکو کند به شعر بیان- ملوک فالی کز لفظ شاعران شنوند/ خجسته دارند ای زینت ملوک جهان (مسعود سعد، ۱/۵۸۵) ║ ق۶. اگر والعیاذ باللّه، ازسرِ پایفراخی عشق و گستاخی صدق، خطایی یا خطابی ناسخته و ناساخته رفت، بحمداللّه در آن جناب صَفوِ خاطر هست (خاقانی۲، ۲۰۶) ║ لاجرم دیوانهای را گرچه خطاست/ هرچه میگوید به گستاخی رواست (عطّار۸، ۳۴۱)
۸. گستاخ بودن (معنای گستاخ یک. ۷).
ق۵. همه یوز از چشم هراسان باشد و بیم. و سبب آن بوَد که چون گرفتار شوند اول چشم را بیند، بیم آن در دل ایشان بماند، به همه حال بددل بوَد اگر کسی آستینی جنباند بازپسرمد. و او خشمی که دارد با یوزدار دارد، از گستاخی و آشنا بودن (ابوالحسن نسوی، ۱۶۵) ║ ق۶. اسکندر گفت ای حکیم این چیست که این گاوان را با وی گستاخی است که همه به بانگ طبل نزدیک او میآیند؟ (طرسوسی، ۲/۳۷۵)
۹. گستاخ بودن (معنای گستاخ یک. ۳).
ق۵. آشنا: دیگر، گستاخی است، چون کسی با کسی آشنا شود چنانکه لامعی گوید: به خدمت همی آمدم سوی تو/ مگر با سعادت شوم آشنا (اسدی۱، ۳۰) ║ از آشنایی تا دوستداری هزار مقام است و از آگاهی با گستاخی هزار منزل است (خواجه عبدالله۱، ۱/۲۵۸)
۱۰. ناز و کرشمه
(چیزی که به واسطۀ آن کسی دربرابر دیگری جرئت و جسارت پیدا کند) ؛ بستاخی۵.
ق۹. الدالّة: گستاخی ـ و ناز ـ و کَشی (دهار، ۱/۲۶۵) ║ ق۱۰. الدالّة: گستاخی و ناز (محمد جنابذی، ۱۸۵)
۱۱. گستاخ بودن (معنای گستاخ یک. ۵).
ق۱۰. ساقی ز میی که لعلت او را ساقیست/ دل برنکَنم تا دَمی از من باقیست ـ مشتاقم از آن به دیدنت گستاخم/ گستاخی من ز غایت مشتاقیست (اهلی، ۶۵۶) ║ ق۱۱. ز گستاخی آرزو مردهام/ ز بیصبری ذوق، افسردهام (دوستی سمرقندی: فخرالزمانی، ۶۶۴)
گستاخی آوردن
↑ گستاخی۵.
ق۶. داراب ... مادر را ... بوسه داد. اهل مجلس بهیکباره برخاستند و گفتند که داراب را چه زَهرۀ آن باشد که درپیش ما با پادشاه ما این گستاخی آرَد؟ (طرسوسی، ۱/۴۷)
گستاخی بودن
عبارتی که خطاب به شخصی مهم یا محترم به کار میرود به منظور آنکه پیشتر از بیادبی یا جسارت گوینده در بیان مطلبی عذرخواهی شود.
ق۸. از ناگاه درویشی صاحبدل نعرهزنان پیش آمد که هرچند که گستاخی است، اما بر مستان نگیرند، این لفظ «فیه» ظرفیت راست و درحق باری تعالی این لفظ را اطلاق جائز نیست که او در ظرف باشد (افلاکی، ۱/۱۱۰) ║ ق۹. گرچه گستاخی است از لطفت سؤالی میکند/ در جوابش کامی از وجه کرم بخشی مگر (بدر شیروانی، ۵۰۶) ║ ق۱۰. قاعده آن است که بیایی پیش من ... الطاف و اعطاف بهجای آوری. بعد از آن، بگویی که اگر گستاخی نباشد ازروی استفاده چیزی سؤال دارم، اگر رخصت باشد بپرسم (حافظ حسین، ۱/۴۲۹) ║ ق۱۳. آقا جان، گستاخی است، اسم سرکار چه چیز است از کجا تشریف میآورید و ارادۀ کجا دارید؟ (بقالبازی: آرینپور۱، ۱/۳۳۳) ║ ق۱۴. شوخ گفت ... اگر ما نبودیم حالا رشتهٔ علم انقراض پیدا نموده بود و مردم ایران همان طور در مرکز شاه طهماسبی بودند. شیخ گفت: گستاخی است، بفرمائید بدانیم بر وجود شما چه اثری مترتب شدهاست؟ شاید رفع اشتباه بشود (شیخ و شوخ، ۷) ║ در انجام امیدواریم که پاک یزدانتان یار و یاور و پشتوپناه بوده درودخوانی و فرخندهبادی برخیان را به چشم مهر دیده به مهربانی خواهند پذیرفت بیش از این گستاخی بوده فزونی زندگانیت را از یزدان مهربان خواهانیم (قبالهٔ تاریخ، ۳۴۸) ║ ۱۳۴۹ش. هرچند گستاخی است به جوانان پارس تذکر میدهم که به شهادت تاریخ عزت نفس و عقل سلیم و ذوق مستقیم از امتیازات اخلاقی و روحی پدران شما بودهاست (جمالزاده۷، ۹)
گستاخی رفتن
۱. با صمیمیت، خودمانی و بدون رودربایستی با کسی رفتار شدن.
ق۶. گورخان گفت ای شهران، از کجا افتاد که ما را یاد کردید؟ تا ما پادشاهیم هرگز این گستاخی نرفت، نه از شما نه از ما (سمک، ۲/۳۱۲) ║ ۱۳۳۴ش. با حبیبان جمله گستاخی رود/ یکدلی آمد، ادب ساقط شود (دهخدا۴، ۴۹)
۲. انجام شدن کاری یا گفته شدن سخنی که از نظر گوینده جسارت یا بیادبی به مخاطبی مهم یا محترم است و به همین خاطر، برای رعایت ادب، پیشتر، بابت آن به نوعی عذرخواهی میشود.
ق۶. توقع چنان است که ... مخاطبات کریم بر عادت قدیم مبشِّر تزاید اقبال و مقرّر مصالح احوال متواتر باشد، و به عرض مهمات و ملتمسات گستاخی رَوَد، تا حُسناهتمام در اتمام آن از لوازم ذمت مخالصت شناخته شود (بهاءالدین بغدادی، ۱۶۱) ║ ق۱۱. گستاخیای اگر رفت معذور دار طالب/ دیوانهمشربان را حُسنِ ادب نباشد (طالب آملی، ۴۲۸)
۳. ← گستاخی شدن.
ق۶. نباید کز آن لهو گستاخْکُن/ رود با تو گستاخیای در سخُن (نظامی۶، ۱۵۸) ║ ق۷. گستاخی رفتهاست که خاطر شریف شما از او رنجیدهاست (مولوی۴، ۱۲۸)
گستاخی شدن
انجام دادن کاری یا بیان کردن سخنی بدون ملاحظه که موجب بیادبی و جسارت به کسی شود ؛ گستاخی رفتن۳.
ق۱۰. ای مولانا برهان اگرنه بیادبی و گستاخی شدی من آن عصا را ازدست حضرت میر گرفته بر سر تو میزدم (واصفی، ۲/۱۵۰) ║ میرزا پرسید که ای دیوانه از تو همچنین نقل میکنند که گفتهای که من پسر خدایم ... چشمهای این جوان بسیار تنگ است قدرتی نمای و چشمهای وی را از این عیب بری ساز و گشاده گردان. گفت شاها آنجا گستاخی میشود، آن کار پدر من است اگر فرمایید من آن چشم دیگر وی را گشاده گردانم (واصفی، ۲/۳۱۰)
گستاخی کردن
۱. ↑ گستاخی ۵؛ بستاخی کردن۱.
ق۴. معذور کُن ای شیخ که گستاخی کردم/ زیراکه غریبم من و مشغولم و خشته (ابوالعباس ربنجنی: ابن هندوشاه۲، ۲۷۴) ║ ق۵. بترسیدم، سبک در سجده افتادم و توبه کردم که دیگر چنین گستاخی نکنم (پند پیران، ۱۷۴) ║ ق۶. گفت: این چه گستاخی بود که تو کردی و بارگاهِ محمود چه جای منادی کردن نمکفروش بود؟ (احمد غزالی۱، ۳۳) ║ ق۷. از رسوم و آداب وزرا و مقربان حضرت پادشاه آن است که با خویشان پادشاه و کسانی که شایستگی ولیعهدی داشته باشند گستاخی و بیالتفاتی نکنند (تاریخ شاهی، ۲۳) ║ ق۸. بعدالیوم اگر کسی گستاخی کند و بر حرکتی که موافق یاساقهای قدیم و حدیث نباشد اقدام نماید، تأدیب و مکافات آن فراخور گناه به وی رسد (رشیدالدین فضلالله۱۳، ۱/۶۳۷) ║ ق۹. پادشاه ابوسعید ... امیر چوپان را عبرت عالمیان گردانیده تا منبعد بندگان با پادشاهان چنین گستاخی نکنند و هرکس مرتبه و اندازه خود بدانند (حافظ ابرو۲، ۱۷۰) ║ ق۱۰. گفت: که سلطانالمشایخ شیخ نجمالدین کبری اینجا است با ایشان و مریدان ایشان گستاخی نتوان کرد (حافظ حسین، ۲/۳۲۶) ║ ق۱۱. شیخ احمد ... دیگر گستاخیها کرده که نوشتن آنها ... از ادب دور است ... از هرچه پرسیدم، جواب معقول نتوانست سامان نمود (جهانگیر، ۳۰۹) ║ ق۱۳. اما هیچیک از این امور واقع نگشته، تهدید «مستر منستی» در والی بغداد آنقدر اثر نمود که متسلم بصره و قاضی را از کار عزل نمود، و بعضی از اعیان را که شریک بلوا بودند، اخراج کرد ... و بعضی تحف در بغداد، در معذرت آن گستاخی که بدو کرده بودند، فرستاد (میرزا ابوطالب، ۴۳۳) ║ پیرزنی فغان برداشت که: این بازیچههای کودکان چیست، هیچکس دیده یکی با مادر و استادش این نوع گستاخی و بیادبی کند، تُف بر شما، تُف (میرزا حبیب۱، ۵۰۹) ║ ۱۳۳۶ش. زارمحمد ... گفت: « خوب آقا این چه حکمی بود که دادی؟ با این ریش و عمامه از جدّت خجالت نکشیدی که هستی مرا و زن و فرزندم را از دستم ربودی؟...» «زارمحمّد! باز که تو گستاخی میکنی ...» (پرویزی، ۶۷) ║ ۱۳۶۴ش. نیما اولین کلنگ را فرودآورد. شاعران و شعرشناسان خندیدند و بر آن جوان عاصی که چنین گستاخی میکرد فیلسوفانه نگریستند (آرینپور۲، ۶۰۱) ║ ۱۳۷۹ش. در دل به خودم نفرین میکردم که با موجوداتی اینچنین مهربان گستاخی کرده و با برانگیختن خشمشان برای خودم عذابی خریدهام (قاسمی، ۴۷)
۲. ↑ گستاخی ۱؛ بستاخی کردن۴.
ق۴. آن گوی به میان ایوان اردشیر افتاد. هیچکس زَهره نداشت که آن گوی بازآوردی. شاهپور فرازشد و آن گوی برگرفت و اردشیر همینگریست. بدان گستاخی که شاپور کرد، اردشیر را درست شد که وی پسرِ اوست (بلعمی۲، ۱/۶۰۸) ║ ق۷. نه جنید گستاخی کرد به سلام و کلام؛ و نه او مجال میداد تا دیری (شمس تبریزی، ۱/۱۲۳) ║ ق۹. مسعود ... در سؤالوجواب جرأت و گستاخی میکرد (میرخواند، ۴/۱۲۴) ║ ق۱۱. قرابک حیران و مدهوش گشت که چگونه گستاخی کرده از خدمت شیخ این سؤال کند! (عبدالستار لاهوری، ۱۳۴) ║ ۱۳۳۴ش. همه میدانستند که اگر در پی آنان بروند تریستان ایشان را به شاخههای درختان خواهد آویخت. اما روزی یکی از چهار بداندیش ... در شور شکار گستاخی کرد و به حوالی جنگل موروا رسید (خانلری، ۱۳۶) ║ ۱۳۵۵ش. با هـ .ا. سایه، دوست من و شاعر بهنام و پاکیزهسخن نیز یک بار چنین گستاخی کردم ... با اعتماد به اینکه سایه اهتمام مرا در آراستگی سخن ارج مینهد ... «کار» را به «ساز» ... بدل کردم و به چاپ دادم (بهآذین۱، ۱/۸۲)
۳. ↑ گستاخی ۲؛ اوستاخی کردن؛ بستاخی فرمودن؛ بستاخی کردن۲.
ق۴. مَلِک عرب پیش شد و رسمِ خدمت بگزارد و چند روز حدیث وی نکرد تا وی گستاخی کرد ـ چنانکه رسم بود ـ به طعام و شراب و به صید و چوگان (بلعمی۲، ۲/۷۲۳) ║ ق۵. دوستی به خانۀ دوستی شد ... کنیزکِ وی را گفت: آن کیسۀ سیم بیرون آر ... و از کیسه دو درم برگرفت ... چون خواجه بازآمد، کنیزک این حال با وی بگفت. خواجه گفت: ... تو از مال من آزادی، از شادی آنکه این دوست با وی گستاخی کرد (تفسیر عشر، ۳۹۴) ║ گفت: مرا آرزوی چنان افتاد که میان من و تو دوستی باشد و گستاخیها کنیم (نظام الملک، ۶۸) ║ ق۶. آنکه دوستی از بیم کند، گاه بوَد که گستاخی کند و گاه بوَد که پرهیز و احتیاط نماید (محمد بخاری، ۲۱۸) ║ ق۷. گر ندیم شاه گستاخی کند/ تو مکن آنک نداری آن سند (مولوی۲، ۳/۲۰۳) ║ ق۱۳. فرمود تا سازی آوردند و در کنار گرفت و بنواخت ... چون شاهزاده ساز را بر زمین گذاشت، روی بدان جوانان کرد و گفت ای یاران ازجهتِ این، گستاخی کردم که شما دلتنگ نشوید (آوردهاند، ۲۲۸)
۴. (معمولاً با حرف اضافۀ با) با وجود دشواری و بر خلاف میل، چیزی از کسی درخواست کردن؛ رو انداختن ؛ بستاخی کردن ۳؛ گوستاخی کردن.
ق۵. بارخدایا! اگر دانی که مرا دخترعمّی بود و من بر وی فتنه بودم و مرا طاعت نمیداشت تا قحطی پدید آمد: اندرماند و با من گستاخی کرد؛ صدوبیست دینار با وی دادم بهشرط آنکه مرا طاعت دارد (غزالی۱، ۲/۵۹) ║ ق۶. درجمله نیشابور هیچکس را نمیدانستم که به یک دِرَم سیم با وی گستاخی کنم (محمد منوّر، ۱/۷۰) ║ ق۷. دخترعمّی داشتم و من عاشق و مفتون وی بودم و او مطاوعت نمینمود. و در قحط سالی به وی رسیدم و او گستاخی کرد، و من صدوبیست دینار به وی دادم تا به مراد من باشد و او مطیع شد (مؤیّد خوارزمی، ۳/۲۲۰)
۵. ↑ گستاخی ۱۱؛ استاخی کردن ۲؛ بستاخی نمودن.
ق۵. کسیکه دانا بوَد و تدبیر وی بکند و این زهر به کار بازآرد اندر دارویی که او را بزرجُلی گویند ... و گرچه طبیب زیرک بوَد، گستاخی هم نباید کردن بدین دارو به دانش خویش، الّا به تفکر بسیار و رُقیۀ عنقا (موفّق هروی، ۷۱) ║ ق۶. جنید لقمۀ درویشان را وصف کردهاست. گفت: ... درویش بر روزگار خود میترسد و بر وقت خود میترسد. همچنانکه بیمار بر جان خود میترسد. نباید که اگر گستاخی کند در لقمه، وقت روی درپوشد (خمرکی، ۸۲)
۶. ↑ گستاخی۶.
ق۶. شیخ ... گفت چون به مقام قرب رسیدم گفتند بخواه گفتم... بی زلّت بازنتوانم گشت گستاخی خواهم کرد، گفتند بگوی، گفتم بر همه خلایق رحمت کن (عطّار۲، ۱/۱۵۸) ║ ق۸. این معنی که بنده عرض میدارد ... ازسرِ راستی و امانت و حقیقت و انصاف عرض میافتد و مصدّق این معنی آنکه زمانی دیر است تا این بندۀ کمینه گستاخی کرده در این بحث درازنَفَسی بسیار کرد و به انواع جواب به مجادله مشغول شد (رشیدالدین فضلالله۹، ۹۱) ║ ق۹. یکی گستاخیی خواهم درین حضرت کنون کردن/ سؤالی میکنم فرما جوابش با کرم آسان ... (بدر شیروانی، ۴۲۴) ║ ق۱۰. مرا به ملازمان معرفتی نبود. گستاخی کرده بی وسیلۀ شما، آن قصیده را بهعرض سلطان رسانیدم (واصفی، ۲/۳۵۰) ║ ق۱۱. نوکران بدنفس شریر و مردم طامع ایشان را در دنیا و آخرت شرمنده میسازند. چون شما را با او نسبت بیشتر از ملوک است به شما گستاخی میکنم (ملکشاه، ۳۳۱) ║ ق۱۳. مراتب ارادت و اخلاص حقیر چون از شرح و بیان استغنا داشت درک آن را به مرآت ضمیر ملازمان که آئینه صوَر حقایق است محفل داشته، زیاده گستاخی نکرد (یغما، ۲/۲۷۸) ║ ۱۳۱۶ش. حسن صباح گفت: اگر در مقام وزیر بزرگ جسارت و گستاخی نکرده باشم معروض میدارم که اگر تمشیت این مهم بهدست خاکسار سپرده شود در مدت کوتاهتری آن را بر وفق دلخواه خدایگان انجام خواهد داد (مؤتمن، ۱۰۳) ║ ۱۳۳۴ش. شهبانو، خشمگین نباش ازاینکه گستاخی کردهام و به تو نزدیک میشوم... مستحق رحم توام (خانلری، ۲۴۱)
گستاخی نمودن
۱. ↑ گستاخی۵.
ق۶. از اینجاست که علما و بزرگان گفتهاند که با مشایخ و اصحاب حالات دلیری نشاید کرد و گستاخی ننمود (محمد منوّر، ۱/۱۲۳) ║ ق۷. دراینوقت که هنوز کسی بهمحاصرتِ من نیامدهاست و این طایفۀ جافیه را عشوه و فریبی نداده، چنین گستاخیها مینمایند، فردا ... حال چه خواهد بود؟ (ابن بیبی، ۱/۱۶۹) ║ ق۸. حضرت مولانا از دور بدان قصر نظر کرده به درشتی فرمود که ای حیز بیتمییز! همان ساعت شیخ ناصرالدین آهی بکرد و بیفتاد؛ مریدانش فریادکنان بر او افتادند که چه حالت است؛ گفت دریغا که بیادبی کردم و گستاخی نمودم (افلاکی، ۱/۱۸۹) ║ ق۹. هرکه با سلاطین گستاخی نمود عیش بر خود منغّض گردانید و هرکه علما را خوار داشت دین خود را به زیان آورد (میرخواند، ۱/۵۰) ║ ق۱۱. با ایشان جنگ نباید کرد که درشتی با اینها در معنی گستاخی نمودن به مهادیو است (خالقداد۱، ۴۲۷) ║ ق۱۴. مرنج از من که امشب مست بودم/ به مستی با تو گستاخی نمودم (ایرج میرزا، ۸۶)
۲. ↑ گستاخی۶.
ق۶. چون مدت متطاول شد و امید کی بود روی به انقطاع نهاد، این گستاخی نموده آمد و این ملاطفه تحریر افتاد (وطواط۳، ۱۵) ║ ق۹. مؤلف این تذکره بنابر حکم این بزرگزادۀ فاضل گستاخی نموده تتبّعِ این غزل کرده (دولتشاه، ۵۱۶) ║ ق۱۰. این فقیر حقیر کمینه گستاخی نموده به عرض رسانید که از این هژده علم که در آن شرح درج فرمودهاید از یکی اگر شمهای بیان فرمایند دور نمینماید (واصفی، ۲/۱۸۰) ║ ق۱۱. به همه حال به تربیت ایشان کوشیده تا ممکن است و سعی بلیغ به جای آورند، شاید که در جرگۀ مردم آدمی تواند به سرآیند. لهذا گستاخی نمود، حمل به نوعی دیگر ننمایند (نصرآبادی۱، ۲/۸۳۵) ║ ق۱۲. بر رای ضمیر منیر ... و معروضۀ خدمت عزیزان و سروران، گستاخی نموده عرض میکند که در نواحی نیمروز، که عبارت از زابلستان بوده باشد، جمعی از نامداران و گردنکشان در آن دیار میبودند، که ... هریک نرهشیر جهان و یگانۀ دوران بودند (محمد مروی، ۱/۳۷) ║ ق۱۳. به این سبب راقم حروف گستاخی مینماید، آنچه مسموع نموده، بی زیاده و نقصان در این اوراق درج میسازد که تا مطالعهکنندگان بهرهمند گردند، و از بیخبران تحریر نشمرند و از راه احساس مدعای خیر یاد نمایند (ابوالحسن قزوینی، ۹۲)
۳. ↑ گستاخی۲.
ق۶. پس شیخ گفت: ... اگر وقتی تو را میهمانی افتد با ما همسایگی و گستاخی نمای تا ما تو را مدد دهیم (محمد منوّر، ۱/۲۱۸) ║ ق۷. یکی از عادات ملوک آن است که چون به درجۀ سلطنت رسند کسانی را که در ایام بیکاری خدمت ایشان کرده باشند و بر او گستاخیها نموده و حجاب حشمت میان ایشان مرتفع گشته، از خود دور کنند (عوفی۱۰، ۴۳) ║ ق۹. وزراء و ندماء و خواص ملوک هرچند در کمال بزرگی باشند اما باید که با پادشاه و مخدوم خود گستاخی و مباسطت ننمایند و در هیچ حال از اقامت شرائط ادب غافل نباشند تا خاطر پادشاه از تغیّر با ایشان مصون باشد (عقیلی، ۷۶)
۴. ↑ گستاخی۱۱.
ق۸. فرمود که: مرا ازین هیچ خبر و آگاهی نیست، حاشلله که به استیذان و فرمان ما آمده باشد و ابرام و گستاخی نموده! و بابا را به حضور با پسرش اقبوقا، سر بفرمود بریدن (ابوالقاسم کاشانی۱، ۱۷۶)
۵. ↑ گستاخی۱.
ق۸. به وصل تو چه بیارم نمود گستاخی/ که شحنهای چو فراق تو در کمین دارم (امیر خسرو۴، ۶۵۴)
گستاخی ورزیدن
↑ گستاخی۵.
۱۳۱۶ش. عادل بیک گفت: و آیا تو باید در مقام چنان کسی ایستادگی کنی و تا اینحد جسارت و گستاخی ورزی؟ ... سردستۀ شبگردان ... درحالیکه تعظیم میکرد گفت معذور دارید (مؤتمن، ۲۱۸)