فرهنگ جامع زبان فارسیفرهنگستان زبان و ادب فارسی

واستاندن

وضعیت: «در حال ویراستاری»
واستاندن ‎vâsetândan‎
⇐ بازستاندن.
ق۴. آن کس‌ها که می‌خوانید از فرود خدای، نتوانند آفرید مگسی ... و اگر برباید از ایشان مگسی چیزی نتوانند که واستاند از او (تفسیر طبری، ۴‏/۱۰۶۳‏) ║ ق۵. اُو گر خُواهَید کی بدَل آرید زنَی را به جای زنَی اُو داده باشَید یکَی را ازیشان کاوینَی. وامستانَید از ایشان از آن کاوین چیزَی به غصب وُ ستم (شنقشی، ۱۰۶) ║ ق۶. هر ماه به پیک رایگانی/ خلعت بدهی و واستانی (خاقانی، ۱۶) ║ ق۷. واستان از دست دیوانه سلاح/ تا ز تو راضی شود عدل و صلاح (مولوی۲، ۲‏/۳۶۲‏) ║ ق۸. نگارینا ز روی لطف باری/ ز دست غم زمانی واستانم (جهان‌ملک، ۳۷۱) ║ ق۹. کریمان چون عطیاتی رسانند/ کجا زیبد که آن را واستانند (ابن حسام خوسفی، ۴۸۸) ║ ق۱۰. نیکو کردی که ابریشم مرا و رخت‌های مرا واستاندی، فامّا به من نرسید (ابومسلم‌نامه، ۴‏/۳۵‏) ║ ق۱۱. روی من است و درت و آستان/ رختم از این راهزنان واستان (زلالی، ۱۷۳) ║ ق۱۲. عنان ز چنگ هوس واستان که بر رخ بحر/ هواست باعث شمشیر برکشیدن موج (بیدل، ۱‏/۷۶۴‏) ║ ق۱۳. یا شامه واستان ازین مغز و دماغ/ یا رایحه بازگیر از آن کام و دهان (قائم‌مقام۲، ۱۵۲) ║ ۱۳۳۰ش. گفت شیخا برس به احوالم/ زین ستم‌کاره واستان مالم (بهار، ۲‏/۹۰۷‏) ║ ۱۳۶۲ش. مارال ... پاره‌کاغذی را که از پاسبان واستانده بود در جیب جلیقه جا داد (دولت‌آبادی۱، ۱‏/۱۴‏) ║ ۱۳۷۴ش. سالار پیش می‌دود تا زین‌و‌برگ را از دست اربابش وابستاند (دولت‌آبادی۲، ۲‏/۲۷‏)

معنی واستاندن | فرهنگ جامع زبان فارسی