فرهنگ جامع زبان فارسیفرهنگستان زبان و ادب فارسی

وارث

وضعیت: «در حال اصلاحات ویراستاری»
وارث ‎vâres‎ [جمع: وارثان، وارثین، ورثه، ورّاث؛ <عربی>]
‌یک‌. (اسم) ۱. کسی، معمولاً از بازماندگان سببی و نسبی، که پس از مرگ فردی، با شرایطی که شرع یا قانون تعیین می‌کند، صاحبِ دارایی و مقام و منصب او می‌شود ؛ ارث‌بر ‏‌یک‌.؛ ارث‌برنده؛ ارث‌خوار ‏‌یک‌.؛ ارث‌خور ‏‌یک‌.؛ ارث‌ومیراث‌خور؛ به‌ارث‌رسیده ‏‌دو‌.؛ میراث‌بر ‏‌دو‌. ۲؛ میراث‌برنده ‏۱؛ میراث‌خوار ‏‌یک‌. ۱؛ میراث‌خواره ‏۱؛ میراث‌خواه؛ میراث‌خور ‏‌یک‌.؛ میراث‌دار ‏‌دو‌. ۱؛ میراث‌ستان؛ میراث‌گر؛ میراث‌گرفتار ‏۱؛ میراث‌گیر ‏‌یک‌. ۱؛ میراث‌گیرنده ‏۱؛ میراث‌یافته؛ میراث‌یاونده.
ق۴. ثیاطوس را چندان خواسته داد که وی متحیر شد و آن نُه سوار را که هزارمرد خواندندی و آن‌یکی که کشته‌ بود، بهرۀ وی به وارث وی فرستاد (بلعمی۲، ۲‏/۸۰۳‏) ║ ق۵. سرایی به عاریت دارد، بیرون شود و گوید که باشد که خداوند بمیرد و ملک به وارث افتد (غزالی۱، ۱‏/۳۷۰‏) ║ ق۶. آراء متّفق شد ... که وارث این منصب و مستحق این رتبت صاحب عادل قوام‌الدین است (ابوحامد کرمانی، ۱۴۴) ║ ق۷. مرتبۀ سوم سیاست آن علماست که به خدای، عز و جل، و به دین او عالم‌اند، و ایشان وارثان منصب نبوت‌اند (مؤیّد خوارزمی، ۱‏/۴۵‏) ║ ق۸. مرا پیوسته این اندیشه ناپروا می‌دارد که بعد از من وارث خاندان که باشد و کیست که این شغل را به استحقاق کفالت کند (فضل‌الله حسینی، ۲۵۸) ║ ق۹. درواقع وارث مُلک و تختِ صاحب‌قرانِ سعید شرعاً و عقلاً امیرزاده شاهرخ است که فرزند صلبی و ارشد اولاد آن حضرت است (شرف‌الدین یزدی، ۲‏/۱۳۰۴‏) ║ ق۱۰. از وی وارث یک دختر مانده بود (خواندمیر۱، ۲‏/۳۸۹‏) ║ ق۱۱. اگر شخصی بمیرد و یک پسر و یک دختر وارث گذارد، پسر را از ترکۀ میّت دو حصّه است و دختر را یک حصّه (بداؤنی، ۳‏/۴۰‏) ║ ق۱۲. بعد از مدتی که عمرش به‌ آخر رسید و جان به حق تسلیم کرد، هیچ وارثی نداشت، مگر یک دختر که حُسن‌بانو نام داشت (حاتم‌نامه۱، ۶۵) ║ ق۱۳. رضاقلی میرزا پسر خویش را ... نصایح چند نمود و یکی از آن جمله این بود که وارث ملک ایران شاه طهماسب صفوی است (ابوالحسن قزوینی، ۸۷) ║ ق۱۴. دولت ترَکه و ارث‌ و میراث آن شخص را به وارثین وی تقسیم می‌نمایند (تربیت، ۲‏/۹۵۸‏) ║ ۱۳۰۹ش. همۀ مسلمانان ایران ... دوست دارند طلا و نقره را و آن‌ها را در خانه‌های خود پنهان کرده‌اند ... شاید بعد از مرگ آن‌ها هم وارث آن‌ها از خاک بیرون بیاورند ... و کارخانۀ آهن‌آب‌کنی درست کنند (نواب رضوی، ۲‏/۱۱۱۵‏) ║ ۱۳۴۳ش. حالا دوست‌ و رفیق و کس‌وکار براش از آسمان خواهد بارید. هزارتا مدعی رنگارنگ پیدا می‌کنه. هزار وارث گشنه که دهنشون برای باد هوا بازه از گوشه‌وکنار سر درمی‌آرن و دیۀ خون او را ادعا می‌کنند (نامور، ۶۰۵) ║ ۱۳۸۲ش. من دوست ندارم غیر از تو وارث دیگری داشته‌ باشم (محمدعلی۲، ۳۵۷)
۲. کسی که خصوصیات اخلاقی، عادت‌ها و آداب و رسوم و مانند آن‌ها از گذشتگانش یا نسل قبلی به او منتقل شده و برای او باقی مانده‌است ؛ میراث‌دار‏‌دو‌. ۳.
ق۵. همی گفت من عمرو بن حارثم/ به مردی ز مردان دین وارثم (ربیع، ۲۸۵) ║ ق۶. صفیِّ ملّت اسلام و نجم دین خدای/ عُمَر که وارث عدل و صلابت عمر است (انوری، ۱‏/۵۸‏) ║ ق۸. دیدن ثانی‌اثنین در خواب، که از رسول به‌مثابتِ قلم اعلی است، جهت تقدم در ایمان و شمشیر یافتن از اسداللّه، که وارث علم و شجاعت است، مؤکد انتساب به محمدیّت است (عزیز استرآبادی، ۹۰) ║ ق۹. الله سبحانه اخوان را بر این واقعه صبر جمیل و اجر جزیل کرامت کناد و ... اخوین الهیین او، که یکی برادر مَهد و یکی برادر عهد است، وارث خیرات او سازاد (عبدالله قطب، ۱۱۷) ║ ق۱۰. کفَش که وارث جود علی‌ است در بخشش/ گلی ز گلشن جود است و گلستان کرم (اهلی، ۵۲۸) ║ ق۱۱. داشت هرکس غصه‌ای زین‌پیش امروز از من است/ وارثم گویا من این غم‌های صاحب‌مرده را (وحید قزوینی: صیادان معنی، ۷۰۷) ║ ق۱۲. ای ذات تو مر خیل رسل را وارث/ وی فهم تو علم جزو و کل را وارث (لامع، ۶۰۴) ║ ق۱۳. ایوان نام پسر اربلیان را، که در رشادت و جلادت وارث پدر بود، سپهسالار خود ساخت و قشونی به او سپرده، ... (اعتمادالسلطنه۵، ۱‏/۷۸۴‏) ║ ق۱۴. در جمیع معارف و کمالات وارث پدر بزرگوار است (اعتمادالسلطنه، ۱‏/۲۵۹‏) ║ ۱۳۱۶ش. ملاعلی وارث فرزانگی چندین نسل از اندیشمندانی بود که دانش خود را در خاندان خویش گذاشته‌ بودند (نفیسی۲، ۲۹۹) ║ ۱۳۴۵ش. ما که وارث سنت‌های ارزندۀ آن‌ها هستیم باید بکوشیم وظیفۀ خود را هرچه ‌بهتر انجام دهیم (مقالات جریان، ۲۵) ║ ۱۳۶۳ش. پدربزرگم اشتباه نکرده‌ بود؛ وارث خشونت آمرانۀ او همان مرد غایب، برادرش والتر، بود (نجفی ـ سیدحسینی، ۴۲) ║ ۱۳۸۲ش. من برحسبِ روابط علت‌ و معلول می‌اندیشیدم و فعل‌وانفعالات وارثان و طفیلی‌های انقلابات اجتماعی را در محاسبه منظور نمی‌کردم (جعفری، ۲‏/۹۰۷‏)
۳. اسمی از اسم‌های خداوند، برگرفته از قرآن کریم که به باقی ماندن او بعد از مردن انسان‌ها و مالک نهاییِ جهان و جهانیان شدن اشاره دارد ؛ میراث‌بر ‏‌دو‌. ۱؛ میراث‌برنده ‏۲؛ میراث‌دار ‏‌دو‌. ۲؛ میراث‌گرفتار ‏۲؛ میراث‌گیر ‏‌یک‌. ۲؛ میراث‌گیرنده ‏۲؛ وارث‌الاعمار‏‌دو‌..
ق۶. خدای من! رها مکن مرا تنها و تو بهترین وارثانی (ابوالفتوح، ۱۳‏/۲۵۶‏)
‌دو‌. (صفت) ۱. ⇅ وارث ‏‌یک‌. ۱؛ میراث‌بر ‏‌یک‌. ۱؛ میراث‌برده؛ میراث‌دار ‏‌یک‌. ۱؛ میراث‌گیر ‏‌دو‌.؛ میراثی‏‌یک‌. ۲.
ق۶. کاشکی فرزندی حادث شدی، تا این ملک را وارث گشتی (لمعة‌ السراج، ۲۵۲) ║ ق۸. پس از شاپور پسر او هرمز وارث مملکت شد و مدت ملک او یک سال و شش ماه و کسری بود (فضل‌الله حسینی، ۲۶۸) ║ ق۹. اتابک مظفرالدّین تکله بن زنگی وارث تاج و تخت پدر گشت و مدت بیست سال در برّ و بحر فارس رایت سلطنت برافراشت (حافظ ابرو۴، ۲‏/۱۶۹‏) ║ ق۱۰. وارث نقد نبی گشت ده‌ودو امام/ یافت خَلَف از خلف رسم و طریق رشاد (اهلی، ۴۵۳) ║ ق۱۲. چون ز جهان شد حسن عسکری/ وارث دین گشت سمّی نبی (تأثیر، ۱۲۸) ║ ق۱۳. او نخست به فراستی که خاص پادشاهان است دانسته بود که وارث تاج و تخت محمد میرزا خواهد گشت، چنان‌که ... در نهان مژدۀ سلطنت بدو می‌داد (لسان‌الملک سپهر، ۱‏/۵۱۲‏) ║ ق۱۴. وارث تاج کیان گردد و سالار و کیا/ پَست گردند درختان برِ سروش چو گیا (ادیب‌الممالک، ۲‏/۴۴۹‏) ║ ۱۳۰۵ش. وارث شد سلیمان داود را و گفت ایهاالناس خدا ما را منطق‌الطیر آموخت (حسین غلام: تذکرات دیانتی، ش۶‏/۱۰‏) ║ ۱۳۹۹ش. به اذن خداوند قهار ... بنی‌اسرائیل که به بردگی و استضعاف کشیده شده بودند، اکنون وارث قدرت و حکومت آن‌ها شدند (منظر نریمانی‌زاده و محمدی گراشی: عرفان اسلامی، ش۶۴‏/۲۵۶‏)
۲. ⇅ وارث ‏‌یک‌. ۳؛ میراث‌بر ‏‌یک‌. ۲؛ میراث‌یابنده.
ق۷. جور و احسان رنج و شادی حادث است/ حادثان میرند حقشان وارث است (مولوی۲، ۱‏/۱۱۰‏)
۳. ⇅ وارث ‏‌یک‌. ۲؛ میراث‌بر ‏‌یک‌. ۳؛ میراث‌دار‏‌یک‌. ۲.
ق۱۳. اما شجرۀ چهارم که مصدر طبقۀ چهارم مشایخ عظام است جناب شیخ داود اعلی‌ الله‌ مقامه بوده که مقامات فضل و تقوی و محاسن اخلاق و محامد صفات را از اجداد امجاد خود وارث آمده (ضرّابی، ۳۰۰) ║ ۱۳۰۶ش. این جهات موجبات انتشار تمدن اسلامی را فراهم نمود و زودتر از سایر اقوام عالم، ساکنین اروپای غربی وارث تمدن و تربیت پراکندۀ اسلامی شدند (علی جواهرالکلام: تعلیم و تربیت، ش۹-۱۰‏/۵۱۵‏) ║ ۱۳۴۲ش. وارث مفتضح‌ترین روابط اجتماعی شدن و دُم گاو یا دُم خروس ددر رفتن پسری با دختری بیخِ ریش بستن، که چه ... (آل‌احمد۹، ۲۶) ║ ۱۳۶۸ش. شعراء صوفی و کسانی مانند حافظ و دیگران که دریافت‌هاشان احیاناً با مواجید و واردات شاعران صوفی موافق بود، وارث این سنت‌ها شدند و این‌گونه معانی را در طرز بیانی آمیخته به رمز در شعر خویش منعکس کردند (زرّین‌کوب۲، ۱۵)