فرهنگ جامع زبان فارسیفرهنگستان زبان و ادب فارسی

گرزآن‌که

وضعیت: «در حال تأیید»
گرزآن‌که ‎garzânke‎ [املای دیگر: گرزآنک]
۱. ← اگر‏‌یک‌. ۱.
ق۴. چندیت مدح گفتم و چندی عذاب دید / گرزآن‌که نیست سیمت، جفتی شمم فرست (منجیک ترمذی: اسدی۲، ۳۴۰) ║ ق۵. گرزآن‌که لکانه‌ت آرزوی‌ است/ اینک به میان ران لکانه (طیّان مرغزی: شاعران بی دیوان، ۳۲۰) ║ ق۶. جانم بشود ز غیرت، ای جان‌ و جهان/ گرزآن‌که شبی کسی به‌ خوابت بیند (مهستی۲، ۹۴) ║ ق۷. گرزآنک دلت را سر ره رفتن هست / پا بر سر نفس خود نِه و بردی دست (اوحدالدین کرمانی، ۲۰۸) ║ ق۸. تو را گرزانک نم در دیده آید / مرا سیلاب خونین دررباید (خواجو۲، ۱۱۶) ║ ق۹. آن را که فتد چنین بلایی / گرزآن‌که طلب کند دوایی ـ شرط است ره سفر گرفتن / یا مِهر بتی دگر گرفتن (جامی۳، ۲‏/۲۶۸‏) ║ ق۱۱. جز رخنهٔ دل نیست، اگر راه شناسی / گرزآن‌که در این خانهٔ تاریک دری هست (صائب، ۲‏/۱۰۶۵‏) ║ ق۱۲. به شهنامه گرزآن‌که گردیده‌ای/ به فهم این سخن نیک سنجیده‌ای (تأثیر، ۲۱۶) ║ ق۱۳. از عرش تا به فرش کمینه بهای اوست / گرزآن‌که نعل دلدل او را بها کنم (سروش، ۱‏/۴۶۳‏) ║ ق۱۴. تو در این خَلق عامی عارفی، گرزآن‌که اینان را / تمیزی شد، حنایت نزد کس رنگین نمی‌ماند (عشقی، ۳۴۳) ║ ۱۳۲۰ش. زندگی و مرگش اندر کنج عزلت می‌گذشت / زن چه بود آن روزها، گرزآن‌که زندانی نبود؟ (اعتصامی، ۲۳۲) ║ ۱۳۳۰ش. هم اولیا را گرزآن‌که دید خواهی روی / ببین سوی علمای شریعت از ره راست (بهار، ۱‏/۲۱۲‏) ║ ۱۳۶۲ش. کولی، دلی کَنده دارم، با خود ببر ز این دیارم / گرزآن‌که در بِیله‌هاتان بیگانه را نیز جا هست (بهبهانی، ۶۴۰)
۲. ← اگر‏‌یک‌. ۲.
ق۶. گرزآن‌که کِشی به‌ قهر بندم از بند / امید گسسته کی شود از تو مرا؟ (عطّار۷، ۸۴) ║ ق۷. بی سیمِ سپیدت نشود کار چو زر/ گرزآن‌که کنی هزار سال اندیشه (سعد گیلانی: خلیل شروانی، ۲۰۸) ║ ق۸. ای که تابِ حملۀ قهرت نیارد در نبرد / دشمن شیرافکنت، گرزآن‌که باشد پیل هم (خواجو، ۷۹) ║ ق۱۱. سر بر ندارم از خم محراب ابرویت / گرزآن‌که کاکل تو شود چون ردا سفید (اشرف مازندرانی، ۲۶۱) ║ ۱۳۲۰ش. این‌جا نرسد کِشتی‌ای به‌ ساحل / گرزآن‌که هزارانش بادبان است (اعتصامی، ۱۲)
۳. ‌الف‌- ← اگر‏‌یک‌ ۳ ‌الف‌.
ق۶. گرزآن‌که تن از تو هست مهجور/ جانم ز تو نیست یک ‌زمان دور (نظامی۴، ۲۳۶) ║ ق۷. این عالم مرگ است و در این عالم فانی / گرزآن‌که نه میری، نه بس است این که نمیری؟ (مولوی۱، ۶‏/۷‏) ║ ق۸. گرزآن‌که روی و موی تو آشوب عالمی‌ است / ما را شبی مبارک و روزی خجسته‌ است (خواجو، ۴۰۱) ║ ق۹. در دیده خاک پای تو گرزآن‌که هست حیف / بر ما مگیر، کاین گنه از جانب صباست (جامی۱، ۱‏/۲۶۰‏) ║ ق۱۳. گرزآن‌که فقیریم، فقیر درِ شاهیم / ورزآن‌که خرابیم، از آن ساغر و دستیم (صفای اصفهانی، ۲۶۲) ║ ۱۳۳۰ش. گرزآن‌که شعر گفتم، شعری بوَد بدیع / ورزآن‌که سِحر کردم، سِحری بوَد حلال (بهار، ۱‏/۴۹‏)
‌ب‌- ← اگر‏‌یک‌ ۳ ‌ب‌.
ق۶. گرزآن‌که هندوان سوی زردی کنند میل / هندوی لعبتم زچه در لعل‌گون قباست؟ (جمال‌الدین اصفهانی، ۳۸۹) ║ ق۷. روی و لب تو مایۀ سودای ما چراست / گرزآن‌که هست داروی سودا گُل و شِکر؟ (کمال‌الدین اصفهانی، ۱۸۳) ║ ق۸. در نماز همه گرزآن‌که حضوری شرط است / بی حضور تو نشاید که گزارند نماز (اوحدی، ۲۳۱) ║ ق۱۰. وفا گرزآن‌که در عالم نباشد / چه باشد گر جفایی هم نباشد؟ (هلالی، ۲۸۷) ║ ق۱۱. گرزآن‌که لباس ورعم چاکِ گنه داشت / بر پرتو خورشید گشودند دَرم را (فیّاض لاهیجی، ۳۰۴) ║ ق۱۳. در خویش چرا ننگری به تحقیق / گرزآن‌که تو را دیدۀ یقین است؟ (سروش، ۱‏/۷۰‏) ║ ۱۳۳۰ش. گرزآن‌که سَر من است این سَر / بگذار که بی‌کلاه باشد (بهار، ۲‏/۱۲۲۸‏) ║ ۱۳۶۰ش. آخر وکیل دولت و ملت چرا یکی‌ است / گرزآن‌که خرج دولت و ملت ز هم سواست؟ (حالت۱، ۳۹۶)
‌ج‌- ← اگر‏‌یک‌ ۳ ‌ج‌.
ق۶. گرزآن‌که ز شادی آن‌چه می‌باید نیست/ شاید، که ز غم آنچه نمی‌باید، هست (اشهری: خلیل شروانی، ۲۳۲) ║ ق۷. گرزآن‌که غمی به رویت آمد، نه شگفت / غم نیز وصال نیکوان هم خواهد (کمال‌الدین اصفهانی، ۹۵۹) ║ ای خواجه، خشم بنشان، سر را دگر مپیچان / ما را چه جُرم باشد، گرزآن‌که درنیابی؟ (مولوی۱، ۶‏/۲۱۱‏) ║ ق۱۱. از کوتهی خلعت آسایش گیتی‌ است / گرزآن‌که مرا پای به دامان نرسیده (کلیم، ۵۳۶)
۴. ⇅ اگر‏‌یک‌. ۴.
ق۶. ... کاین قصه که عطرسای مغز است / گرزآن‌که فریب نیست، نغز است (نظامی۴، ۱۴۴) ║ ق۷. گفتی که خموش، من خموشم / گرزآن‌که نیاریَم به گفتن (مولوی۱، ۴‏/۱۸۶‏) ║ ق۹. خوش بود دَمی شهد حیات و شب دنیا / گرزآن‌که نمی‌بود در آن‌جا مگسی چند (آذری، ۱۹۱) ║ ق۱۲. گرزآن‌که خدا نیز وفائی بدهد / آنی که دل من از خدا خواسته‌ است (هاتف، ۱۲۲)
۵. ← اگر‏‌یک‌ ۶ ‌الف‌.
ق۸. گر به انگور است مایل خاطر ابن‌یمین / عرضه دارم شمه‌ای، گرزآن‌که داری باورش (ابن یمین، ۴۴۳) ║ گرزآن‌که کسی دیگر ز این قصه به مستوری / خاموش تواند شد، من مستم و نتوانم (اوحدی، ۲۸۷) ║ ق۹. روشن به تو گویم که شب قدر کدام است / گرزآن‌که تو ادراک شب قدر توانی (جامی۱، ۲‏/۳۷۴‏)
گرزآن‌که ... و ار ... «تأییدشده»
⇅ گرزآن‌که ... و اگر ....
گرزآن‌که ... و اگر ... (اگر: ار، گر)
← اگر ... (و) اگر ...‏۱.
ق۶. گرزآن‌که وحوش و گر طیورند / تا شب همه ز آشیانه دورند (نظامی۴، ۲۵۴) ║ ق۷. گرزآن‌که کُله نهی وگر نه / شاهنشه جمله خسروانی (مولوی۱، ۶‏/۸۷‏) ║ ق۸. گرزآن‌که تُرش گردد ور تلخ دهد پاسخ / از غایت شیرینی، از لب شِکر انگیزد (خواجو، ۲۴۳) ║ ۱۳۲۰ش. تلخ است زخم خوردن و دیدن جفای سنگ / گرزآن‌که سنگ کودک و گر زخم سوزن است (اعتصامی، ۲۴۲)
گرزآن‌که ... و گر ... «تأییدشده»
⇅ گرزآن‌که ... و اگر ....

معنی گرزآن‌که | فرهنگ جامع زبان فارسی