وضعیت: «در دست پیشه و صنعت»
تراشه tarâše [گونۀ دیگر: تریشه؛ فعل همایند: شدن]
(اسم) تکههای کوچک از چوب و مانند آن که بر اثر تراشیدن، بریدن یا شکستن از یک قطعه بزرگتر جدا میشود و میریزد.
ق۵. اَلنُّحاتَة: تراشه (ادیب نطنزی۲، ۲۹) ║ ق۶. سه تن بابتِ این سِمَت باشند: درودگری که چوب میتراشد و تراشه در خانه میگذارد تا خانه بر وی تنگ شود (نصرالله منشی، ۳۸۱) ║ ق۷. باشمه چوبپارهها باشد بهشبهِ تراشه (ابوبکر کاسانی، ۲/۷۷۲) ║ ق۸. خطی چنانکه اگر ابن مقله زنده شود/ تراشه قلم او به مقله بردارد (فضلالله حسینی، ۳۰) ║ ق۹. اشارت به ولید کرد... او از خانه بیامد برد یمنی پوشیده و جامه در پای می کشید به مردی تیرتراش بگذشت از خزاعه، پارۀ از آن چوبها که از تیر بیفتاده بود در دامن او آویخت او را کبر رها نکرد که سر فرودآرد و آن از دامن بگیرد همچنان برفت آن تراشه ساق وی را بخراشید و از آن بیمار شد و بمرد (ابوالمحاسن جرجانی، ۵/۱۴۸) ║ ق۱۰. بعضی اندرون ظرفی به قیر بیالایند و تراشه چوبی که تازه بریدهباشد با آرد جاورس مخلوط سازند (قاسم هروی۱، ۲۴۱) ║ ق۱۱. استر ... اگر دل او را خشک نموده، از تراشه او زنی بخورد، هرگز بار نگیرد و چرک گوش او نیز همین خاصیت دارد، هرگاه زن بردارد، بار نگیرد. اگر چرک گوش او را در پوست او پیچیده، زن با خود دارد، نیز بار نگیرد مادام که با او باشد. خاکستر سم او هرگاه صلایه نموده، بر روغن گل خمیر نمایند و بر سر اقرع و موضعی که موی نداشته باشد، طلا نمایند، موی برآرد (محمدتقی تبریزی، ۲۷) ║ ق۱۲. این چنان بود که تراشه کدوی تر و خیار تر به آب گشنیز تر و آب برگ عنبالثعلب و آب برگ خرفه و روغن گل و اندکی سرکه به هم زده بر سر نهند خاصه بر تارک سر و سفیدۀ بیضه به روغن گل یا نشاسته یا قلیلی سرکه و روغن گل یا عنبالثعلب یا روغن گل یا بنفشه تر کوفته هر کدام از این که باشد بر تارک داشتن سودمند است و ایضاً برگ خرفه کوفته تنها یا به روغن گل اثر تمام دارد (ارزانی، ۳/۸۹۲) ║ ق۱۳. بعضی اندرون ظرف را به قیر بیالایند و تراشة چوبی که تازه بریدهباشند، با آرد جاورس مخلوط سازند، یک خوشة انگور در آن ظرف گذارند؛ از این تراشه و آرد جاورس بدان زنند (نوری، ۲/۴۹۸) ║ ق۱۴. امروز رفتم سلطنتآباد. خبازها نیامدند. آقا حسینعلی آنجا بودند. من و باغبانباشی رفتیم گردش کردیم. هیزمها و تراشهها را دیدیم (بصیرالملک، ۱۲۱) ║ ۱۳۲۱ش. این روفرشی برای آن بود که تراشههای قلمهایی که میرزا میتراشید به نمد نچسبد (عبدالله مستوفی، ۱/۲۳۸) ║ ۱۳۵۰ش. جنگلها فایدهشان چیست وقتی نشود به یک برگش دست زد. وقتی نشود یک تراشه، یک سرشاخة خشکیدهاش را برداشت یا یک دسته علف از زمینش کَنْد که چارپا بخورند؟ (شاملو۳، ۶۲) ║ ۱۳۷۵ش. چوب را روی میز کار گذاشت با رنده رویش کشید صدای تراشه شدن چوب بلند شد یعنی که خشک بود (پژواک، ۱۲۶) ║ ۱۳۷۹ش. بندیکت... تراشههایِ چوب و خردهریزههایِ بساطِ نجّاریاش را در گوشهای جمع کردهبود (قاسمی، ۱۱۵) ║ ۱۳۸۱ش. آنچه هنگام تراشیدن قلم بر زمین میریزد برایه بر وزن فعاله (=تراشه) میگویند فعاله اسمی است برای هر آنچه زاید بر چیزی باشد کم یا زیاد مانند زباله و خاکروبه و جرامه که به بقایای بیخ شاخة خرما گویند. {رسالهای در خط و قلم، نویسنده ابن قتیبه دینوری، مترجم (قنبرعلی رودگر: نامۀ بهارستان، ش۵/۱۱)