وضعیت: «در دست پیشه و صنعت»
چکش čak(k)oš
(اسم) ۱. ابزاری دستی شامل سر معمولاً فولادی و سنگین عمود بر دسته که برای کوبیدن میخ بر روی چوب و جز آن، ضربه زدن، شکستن سطح چیزی و مانند آنها به کار میرود.
ق۹. فطیس: پتک یعنی چکش آهنگران (محمد بن عبدالخالق، ۲/۱۰۲۶) ║ ق۱۰. رنگ سم بر چند نوع است: سیاه و ابلق و سفید... و سُم سفید بهغایت بد است و اگر اسب سفیدسم در راه نعل بیندازد یک روز نرود و صاحب اسب سمسفید را میخ و نعل و انبور و چکش همیشه همراه میباید داشت اگر خواهد که بیابانمرگ نشود و از همراه نماند (شاه قلی، ۳۴۸) ║ ق۱۱. اسکندر و سالاران دیدند که صدای چکش و سندان بلند شدهاست (منوچهر نقّال۲، ۲۷۰) ║ ق۱۲. صدائی شنید از پی صدا رفت بیشتر شد در بازار تبریز، پرسید: این چه صدائی است؟ گفت: این صدای چکش است که ضرابخانه پول به اسم شاه عباس سکه میزنند (حسین کرد، ۱۷) ║ ق۱۳. آجیلخوری دویّم فندق خندانکرده یعنی دانهدانه با چکش دهانش را باز کرده و مانند بادام بو داده و آبنمک یا... (آشپزباشی، ۶۹) ║ ق۱۴. بعد از حیات او معاندین و مبغضین اسم او را به ضرب چکش و غیره از آن سنگ محو کردهاند که اکنون اثر آن باقی است و سایر عبارات به جای خود است (اعتمادالسلطنه۴، ۲۵۶) ║ ۱۳۰۱ش. کلماتِ دخترش هرکدام مانندِ چکشِ آهنین بر قلبِ چون سنگش مینشست (مشفق۱، ۳۷۱) ║ ۱۳۳۱ش. دکتر... با چکش دوسه بار رویِ کُُندة زانوهایش زد (آلاحمد۷، ۶۹) ║ ۱۳۶۱ش. اگر توپخانه بود مواضع دشمن را میشد مثل گردوهایی که با چکّش یشکنند یکییکی نابود کرد (فولادوند، ۶۳) ║ ۱۳۸۷ش. قصهی سوزی را هم بگو که ۱۰دلاریها را آتش میزدهاست... قاضی با چکش میکوبد روی میز: ژوری نباید در روندِ دادگاه دخالت کند... از اعضای گرندژوری در یک دادگاهِ فدرال انتظارِ بیشتری میرود تا یک دادگاهِ ایالتی! بیل دو گوشهی شنلش را میگیرد و تعظیم میکند: عذر! عذر! البته توضیح بدهم که دکتر کشی، یکی از پژوهشگرانِ جدیِ مطالعاتِ مذهبی است که حضورشان در گرندژوری بسیار مغتنم است. ایشان بهعنوانِ یک پژوهشگر بدونِ پیشداوری، این پرونده را مطالعه میکنند (امیرخانی، ۴۶۲)
۲. ← کوبه۲.
۱۳۱۲ش. در این گفتگوی نهانی میرفتم تا به خانة محرّر دیوان رسیدم، بیاختیار ایستادم و چکش در را کوبیدم (حجازی۲، ۱۸۰) ║ ۱۳۴۲ش. دری بود مثل در همة خانههای فقیرنشین . فرسوده و چرکین و گوشت و پوست ریخته و بیرنگ و بیرمق. چکش آن را یا کنده و برده بودند و یا خود کنده شده و افتاده و از میان رفته بود و لهذا باید با مشت به در کوبید تا کسی بیاید در را باز کند (جمالزاده۸، ۲۸۰) ║ ۱۳۷۴ش. حبیب... دستِ درازش را جلویِ دهان میگیرد و خمیازهای دورودراز میکشد، امّا هنوز مشتهایش را گره نکرده تا بکوبد رویِ سینهاش که دوباره چکش درِ خانه بهصدا درمیآید (دولتآبادی۲، ۱/۸)