فرهنگ جامع زبان فارسیفرهنگستان زبان و ادب فارسی

گرنه

وضعیت: «در حال اصلاحات ویراستاری»
گرنه ‎garna, -ne‎
۱. ← اگرنه‏۱.
ق۴. از او هر روز قرص دو به جلّاب / بدو دِه تا خورَد، گرنه به کشکاب (میسری، ۱۰۱) ║ ق۵. نمرود گفت برگرد، گرنه تو را به نکال و عذاب هلاک کنم (سورآبادی۲، ۲‏/۶۵۹‏) ║ ق۶. سیم‌ و زر خویش از درمی تا به جُوی / با دوست بخور، گرنه به دشمن مانَد (خیّام۱، ۲۶۳) ║ ق۷. به‌قانون است اشاراتش شفای خَلق را، گرنه / کجا کس را نجات استی ز رنج چرخ و دورانش (فرید احول، ۱۰۱) ║ ق۸. مَرد باید که ز شمشیر نگرداند روی / گرنه از خانه همان بِه که به میدان نرود (شاه نعمت‌الله، ۳۳۱) ║ ق۹. زآن سه حرفم کام دل ده، گرنه بنده دادخواه / از تو پیش کام‌بخش دادگستر می‌شود (بدر شیروانی، ۱۸۸) ║ ق۱۱. جور و وفا به هم خوش و مِهر و جفا به هم نکوست / هست جفا صلاح حُسن گرنه فساد می‌شود (فیض کاشانی، ۱۱۶) ║ ق۱۳. مانا رقم هندسه جود تو نهاده‌است / گرنه نبود فرق نه از پنج به پنجاه (قاآنی، ۷۳۷)
۲. ← اگرنه‏۲.
ق۶. درخوردِ حال من نبُد این برف، گرنه من / سرمای سخت دیده‌ام و بی‌شمار برف (قمر اصفهانی، ۱۱۵) ║ ق۷. خواهی که تو حق را به سخن بنمایی / خود را بنمای، گرنه او خود پیداست (اوحدالدین کرمانی، ۲۴۴) ║ ق۸. محمود همی‌باید، گرنه به جهان / آن نیست که همچو عنصری نیست دگر (ابن یمین، ۶۷۳) ║ ق۹. نام محمود از بقای نظم فردوسی بماند / گرنه پانصد سال شد محمود در مُلک فناست (بدر شیروانی، ۳۴۶)

معنی گرنه | فرهنگ جامع زبان فارسی