وضعیت: «در حال ویراستاری»
فراستدن farâsetadan
⇐ فراستاندن.
ق۴. خطهای برادران یوسف همه فراستدند بدان قباله اندر (تفسیر طبری، ۳/۷۷۲) ║ ق۵. انگشتری از دست علی فراستد و به عمرو داد (تاریخ سیستان، ۲۳۴) ║ ق۶. بدین همه صبر باید کرد و ثبات نمود و این مشقتها و رنجها به روی تازه و طبع خوش فراستد (محمد منوّر، ۱/۳۷) ║ ق۷. ایشان فرامیستدند از هم قدح محادثت (مقامات حریری، ۱۱۳) ║ ق۸. گفت: ای حلیمه نفسی مبارک فراستدهای. گفتم: امیدواری این است (ابرقوهی، ۱/۱۴۷) ║ ق۹. از اهل شام و عراق بیعت وی فراستد و داعیه نمود که اشراف حجاز نیز در آن معنی موافقت نمایند (کاشفی۱، ۱۹۷)