فرهنگ جامع زبان فارسیفرهنگستان زبان و ادب فارسی

آرده

وضعیت: «تأییدشده»
آرده ‎ârde‎
← ارده‏۱.
ق۶. الرَّهْش: آردة کنجد (تفلیسی۱، ۲‏/۸۵۶‏) ║ بگیرند آردة تخم کتان و اردة کنجد از هریک دو جزو و آرد حلبه یک جزو همه را در شیر خر با روغن کنجد بپزند و بر عضله‌ها نهند (جرجانی۱، ۳۲۶) ║ ق۹. گر آرده و عسل کنی نوش/ عیش دوجهان کنی فراموش (صوفی هروی، ۸۱)

معنی آرده | فرهنگ جامع زبان فارسی