فرهنگ جامع زبان فارسیفرهنگستان زبان و ادب فارسی

ابا(ء)

وضعیت: «تأییدشده»
ابا(ء) ‎ebâ(’)‎ [گونۀ دیگر: ابی؛ املای دیگر: ابیٰ؛ <عربی>]
(اسم) ۱. (معمولاً با حرف اضافۀ از) نافرمانی؛ سرپیچی و سرکشی.
ق۵. اعراض ایشان از ایمان روز میثاق بود که همه آن روز میثاق ایمان آورده بودند، تولّی ایشان ابا بود از قبول حق (سورآبادی۱، ۱‏/۲۶۸‏) ║ ق۶. به‌قول بعضی مفسران اهل آسمان و زمین سر وازدند و آن‌گه در این ابا مستوجب عقوبت نگشتند چه فرق است؟ (میبدی، ۱‏/۱۴۵‏) ║ ق۷. تمرد و ابا از اخلاق ملوک کامکار و خلفای نامدار است (عوفی۳، ۳۵) ║ ق۸. چون کار ابا و طغیان او از حد درگذشت، در غضب رفت (سیف هروی، ۴۰۰) ║ ق۹. چون خبر ابا و امتناع امام حسین به پسر زیاد رسید، غضب بر وی مستولی گشته ... پیغام داد که امام حسین و اتباع او را از تصرف در آب فرات مانع آئید (کاشفی۱، ۲۶۴) ║ ق۱۰. سبب ابا و گردن‌کشی ابلیس از سجود آدم علیه‌السلام نه ازجهت حسد بود بلکه ... از ننگ سر به او فرود نیاورده (واصفی، ۱‏/۳۱۶‏) ║ ق۱۲. در همین جلوه‌گاه یافت قرار/ اعتبار ابا و استکبار (بیدل، ۳‏/۸۳‏)
۲. (معمولاً با حرف اضافۀ از) تمایل نداشتن به کسی یا چیزی یا انجام دادن کاری و دوری کردن و رو گرداندن از آن.
ق۵. اعراض از دعوت از استخفاف داعی باشد. و هم به آن مقدار که داعی را استخفاف باشد، مدعو را ابا باشد (مستملی، ۳‏/۱۰۷۴‏) ║ ق۶. خوف از هردو حاصل است، و رفع جُناح در حق هردو هست؛ در حق زن به اباء و کراهت، و در حق مرد به گرفتن فدیت (ابوالفتوح، ۳‏/۲۷۶‏) ║ آبای علوی‌اند مرا خصم چون خلیل / بانگ ابا ز نسبت آبا برآورم (خاقانی۱، ۲۴۴) ║ ق۷. ابا به‌ است از این خوان که کشتمان آبا/ ازآن‌که جیفهٔ مسموم شد ابای جهان (همگر، ۳۳۵) ║ ق۹. گویم به‌وَجهِ تعمیه نامش نه آشکار / زیراکه طبع اهل ادب را از آن اباست (جامی۱، ۱‏/۸۴‏)
۳. (معمولاً با حرف اضافۀ از) خودداری از انجام دادن کاری یا پذیرفتن چیزی.
ق۶. آن را که ... پند و نصیحت را به منع و ابا مقابله کند، حکم سیاست بر وی براند (بهاءالدین بغدادی، ۲۳) ║ ق۷. قوام‌الدین استحضار او به منزل خود به‌ بهانۀ طعام و شراب التماس می‌کرد و او در ابا به بهانۀ تخفیف الحاح می‌نمود (جوینی، ۲‏/۶۷‏) ║ ق۸. خلیفه به چشم حقیقت در هلاک خود می‌نگریست و بر ترک حزم و ابای قبول نصایح تأسف می‌خورد (رشیدالدین فضل​الله۱۳، ۲‏/۱۰۱۶‏) ║ ق۹. مراد نفس همه آن است که دل را به اطاعت فرمان خود میل دهد، چنان‌که در امر تعلق خود به یوسف و ابا و امتناع وی از زلیخا تشبّث به دایه نموده تا ازبرای وی تدبیر این واقعه نماید (معین‌الدین فراهی، ۳۷۶) ║ ق۱۰. هارون به سخن یحیی عمل نموده، از خلع ابا و امتناع نمود و هادی دانست که باعث این ابا و امتناع یحیی‌بن برمکی بود (تتوی ـ آصف ‌خان: تاریخ الفی، ۲‏/۱۳۶۲‏) ║ ق۱۱. علی‌قلی ‌خان از اصغای این خبر در ابا و امتناع مُصِر گشته، والد خود را... روانه نمود (وحید قزوینی، ۸۸) ║ ق۱۲. شاهزاده از قبول امر سلطنت تحاشی کرده، در مقام ابا و امتناع برآمد (گلستانه، ۳۰) ║ ق۱۳. در وقت گفتگوی مصالحه [ ... چندانکه] دربابِ طالش و موغان از جانبِ غراف پاسکویچ ... ابرام و اصرار شد، ازجانبِ ما ابا و انکار بود (قائم‌مقام، ۲‏/۹۲‏) ║ ق۱۴. امیدوار پس‌از ابا و امتناع زیاد، چون دید جداً ایستاده، سکوت کرد (خسروی۳، ۲۱۳) ║ ۱۳۶۸ش. بشارت دستی به‌حالتِ ابا تکان داد و گفت: مرسی، اشتها ندارم (مدرّسی۱، ۶۱)
۴. (معمولاً با حرف اضافة بدون و بی، یا با صیغه‌های منفی سوم‌شخص مفرد فعل بودن) ملاحظه کردن، ترسیدن یا رعایت دیگران و جوانب کار را کردن.
ق۷. مائده‌سالارِ خاطر، که بر سَر خوان عمر به چهارپایۀ طبایع قایم است، بی ابا از هر ابا چاشنی کرد (ابوبکر کاسانی، ۱‏/۸‏) ║ ق۱۱. عاجزی از ساختن با خلق چون کج‌باطنی / شمع را با راستی از سوختن نبْوَد ابا (کلیم، ۷) ║ ق۱۲. چرا به خانۀ ما بی ‌ابا نمی‌آیی/ چراغ آینه گل می‌کند ز منزل ما (سیّدا، ۱۷۳) ║ ق۱۴. بدل کردند آبا بی ‌ابا در محضر و فتوی / به خون بی‌گناهان خون حیضیّ و نفاسی را (ادیب‌الممالک، ۲‏/۳۱‏) ║ ۱۳۳۴ش. پدر و مادر منیر بدون ابا رقصیدند (مدنی۲، ۳) ║ ۱۳۶۱ش. هیچ ابائی از این نبود که افسران ارتش شاغل سِمَت‌های مهم را بدون اجازۀ ‌قبلی بازداشت کنند (فولادوند، ۲۶۵) ║ ۱۳۶۸ش. به‌کرات و دفعات هم که بالای سکوی خزینه رفته به‌صورتِ عریان و بدون ابای از مشاهدۀ دیگران در آن پریده، بالا می‌آمدند (شهری۲، ۳‏/۲۵‏)
ابا(ء) آوردن
۱. (معمولاً با حرف اضافۀ از) سرپیچی کردن؛ نافرمانی کردن.
ق۹. اگر از ایمان آوردن ابا آرَد، او را زنده بسوزند (شمس عفیف، ۳۸۱) ║ ز حکم تو آن‌کس که آرد ابا / جوین نانش بادا همان بی ‌ابا (ناشناس: فاروقی، ۱‏/۲۶‏) ║ ق۱۲. از گفتۀ او عدول کردم و ابا آوردم (حاتم‌نامه۱، ۳۸۴)
۲. انکار کردن چیزی و رو گرداندن از آن.
ق۱۱. محمد جونپوری... از دعویِ مهدویت ابا آورد و فرمود که من مهدیِ موعود نیستم (بداؤنی، ۳‏/۳۳‏)
ابا(ء) داشتن
۱. (معمولاً با حرف اضافۀ از) تمایل نداشتن به کسی یا چیزی یا انجام دادن کاری و دوری کردن و رو گرداندن از آن؛ کراهت داشتن.
ق۹. مدح تو خواهم نه همچون شاعران و منشیان / دارد از آوای زاغان طوطی طبعم ابا (جامی۱، ۱‏/۱۳۱‏) ║ ق۱۰. حقا که این بنده همیشه از یولقی‌بیگ ابا داشته و هرگز رضا بر آن نداده (اسناد شاه طهماسب، ۱۲۹) ║ ق۱۱. این مقدمه‌ای است که عقل سلیم و درک مستقیم از قبول آن ابا ندارد (محمود افوشته‌ای، ۲۴۸) ║ ق۱۲. غذای روح باشد ذکر حق همواره مردم را / نباشد اهل حق هرکس ز ذکر حق ابا دارد (نجیب کاشانی، ۱۹۵) ║ ق۱۴. سردار حشمت ابا داشت اما بالاخره راضی شد که بیاید منزل ما (محمد کمره‌ای، ۱‏/۲۶۸‏) ║ ۱۳۰۵ش. به‌یقین، همین‌که مهین به رفتار زشتی که ف ...‌ السلطنه با من کرده پی ببرد، از بردن اسم یک‌چنین پدری نیز اباء خواهد داشت (مشفق۲، ۲۲۵) ║ ۱۳۳۳ش. دریغا که حتی مرگ هم از گرفتن حیات من ابا دارد (مینوی۱، ۹۱) ║ ۱۳۶۵ش. غزالی شخصاً ابا داشت که در استدلال‌های کلامی خود از مفهوم جوهر فرد استفاده کند و این مفهوم را از لحاظ فلسفی بی‌اشکال نمی‌دید (حسین معصومی همدانی: معارف، ش۷‏/۲۰۴‏)
۲. (معمولاً به‌صورت منفی) ملاحظه و ترس و پروا داشتن از چیزی یا کسی یا انجام دادن کاری.
ق۱۴. من می‌گویم از هیچ‌کس هم ابا ندارم (دهخدا۳،۱، ۷۸) ║ ۱۳۵۳ش. شاگرد ... قصدی نداشت که حسش را در پشت کلمه‌های دیگر بپوشاند، چون از ژاندارم ترس و ابا دارد (گلستان۱، ۴۸) ║ ۱۳۶۳ش. زن، همین‌که پای شوهر در کار می‌آمد، ابا نداشت که به یک درجه پایین‌تر راضی شود (ندوشن، ۱‏/۲۷۱‏) ║ ۱۳۷۵ش. زن‌ها چه راحت اسرار دلشان را بازگو می‌کنند. هیچ ابائی ندارد که من راز دلش را بفهمم (پژواک، ۱۹۸)
ابا(ء) فرمودن
(معمولاً با حرف اضافهٔ از) ؛ ↑ ابا(ء)‏۳.
ق۷. حُذیفه می‌گفت: «یا رسول‌الله، ... این‌چنین مفرمای.» پیغامبر ابا فرمود، مگر آنکه وی را بپوشد تا غسل به‌جای آورَد (مؤیّد خوارزمی، ۲‏/۳۸۲‏) ║ ق۹. آن ‌زمان اگر رای مَلِک باشد چیزی بدیشان دهد، و الّا از ادای آن ابا فرماید (اسفزاری، ۱‏/۵۲۰‏) ║ امیر حسن‌بیک ... اظهار موافقت که سابقاً نموده‌ بود و میرزا سلطان ابوسعید از آنها همه ابا می‌فرمود یک‌یک بازخواند (عبدالرزاق سمرقندی، ۲‏/۹۹۰‏) ║ ق۱۰. آن‌ جناب ... از اجابت ملتمس مأمون ابا فرموده، چون مبالغه از حدّ اعتدال متجاوز گردید ...، سر رضا جنبانید (خواندمیر۱، ۲‏/۸۷‏)
ابا(ء) کردن
۱. (معمولاً با حرف اضافۀ از) ؛ ↑ ابا(ء)‏۱.
ق۵. چون مرد عیال خود را به جامۀ خواب خوانَد، او ابا کند، یعنی سر باززند از آمدن، در لعنت فرشتگان باشد تا صبح بدمد (خواجه عبدالله۱، ۱‏/۹۰‏) ║ ق۶. گفت: زکی شد؟ گفت: نه ابا کرد و سر باززد (ابوالفتوح، ۹‏/۱۵‏) ║ ق۷. عقل را آفریدم و امر کردم. امر را به‌جا آورد و از آن ابا نکرد (سلطان ولد، ۲۷) ║ ق۸. بسی تهنیت گفتم و مرحبا / ز فرمان هاتف نکردم ابا (نزاری، ۱‏/۲۹۳‏) ║ ق۱۰. هرگز از گفتۀ سردار خود که برگماشته‌ای ابا نکنیم و اطاعت او به‌جا آریم (حاتم‌نامه۱، ۲۵۴) ║ ق۱۱. پرنده بیگ بخشی، که ازقِبَلِ خاقان منصور در قلعۀ مرو حاکم بود، از تسلیم حصار ابا کرده، شاه‌بیگ روی به تسخیر آن قلعه آورد (معصومی، ۹۵) ║ ق۱۳. مردم را به کیش بت‌پرستی ترغیب می‌کرد؛ هرکه ابا می‌کرد، سیاست می‌نمود (نوری، ۳‏/۵۱۱‏) ║ ۱۳۰۱ش. صاحب‌خانه به من پیشنهاد کرد با او آشنا شوم و چون ابا کردم، مرا تهدید کرد (مشفق۱، ۷۹) ║ ۱۳۸۵ش. بر اساس فرمانی الهی فرشتگانی مقرب از خلوت روحانی حق به‌سوی زمین رهسپار می‌شوند تا قبضه‌ای خاک را از روی زمین برگیرند ... اما خاک با لابه و زاری از انجام فرمان ابا می‌کند (فاطمه کوپا: مجلۀ علوم انسانی دانشگاه الزهرا، ش۵۶و۵۷‏/۱۳۳‏)
۲. (معمولاً با حرف اضافۀ از) ؛ ↑ ابا(ء)‏۲.
ق۶. به من نامشفقند آبای علوی / چو عیسی زان ابا کردم ز آبا (خاقانی۱، ۲۴) ║ ق۷. سمع تو باید که از بد شنیدن همیشه ابا کند (وراوینی، ۱‏/۲۶۶‏) ║ ق۱۰. مردم از من و فرزندان من ابا نخواهند کرد (دوغلات، ۳۲۹) ║ ق۱۱. باید که طبع تو ابا نکند از آنچه متکلم حنیفی بر تو ایراد و اعتراض کند (خالقداد۲، ۲‏/۵۲‏) ║ ۱۳۶۸ش. داریوش از یک‌دسته از یونانیان که اجساد مردگان را می‌سوزانند می‌پرسد آیا حاضرند اجساد پدر و مادر خود را بخورند؟ ... به‌شدت ابا می‌کنند (زرّین‌کوب۲، ۱۹۸)
۳. (معمولاً با حرف اضافۀ از) ؛ ↑ ابا(ء)‏۳.
ق۶. چون تحمل شهادت کرده باشد و مرد صاحب حق را حاجت بُوَد به اقامت آن، نباید که ابا کند از اقامت آن (ابوالفتوح، ۴‏/۱۴۳‏) ║ ق۸. اقارب و قبایل آن شخص از آن معنی ابا کردند (سیف هروی، ۲۷) ║ ق۹. اهل قم از روان کردن آن آب ابا می‌کردند و منع می‌نمودند، از سبب آنک نباشد که بدان آب غرق شوند (حسن قمی، ۲۲) ║ ق۱۰. امیرعلی از تناول آن ابا کرده، گفت: یُمکِن که مسکرات داشته ‌باشد (خواندمیر۲، ۳۵۹) ║ ق۱۲. هرگاه مولانا محمدباقر از قضاوت ابا کند، چه باید کرد؟ (نورالدین جزایری، ۱‏/۵۹‏) ║ ق۱۳. روزی مرا احضار کردند که درجزوِ قشون ردیف مشغول خدمت شوم هرچند ابی کردم نپذیرفتند (ایران۱، ۱‏/۳۹۶‏) ║ ق۱۴. صبح منزل امین‌السلطان رفتم. خواستم ابی کرده‌باشم؛ خلعت دیروز را میان بقچه حضورشان گذاشتم (اعتمادالسلطنه۱، ۳۸۶) ║ ۱۳۳۴ش. هرچه قلتشن‌دیوان و زنش زبان‌بازی کردند و خواستند به‌زورِ وعده ‌و وعید او را مجبور بدین اقدام نمایند، سخت اباء و امتناع کرد (جمالزاده۵، ۸۶) ║ ۱۳۸۲ش. وقتی احساس خطر کرد، دیگر کارش شد سر دواندن و ابا کردن از پس دادن اندوخته‌ای که ... نزد او به ‌ودیعه گذاشته ‌بودم (جعفری، ۱‏/۳۱۴‏)
۴. (معمولاً با حرف اضافۀ از) (معمولاً با فعل منفی) ؛ ↑ ابا(ء)‏۴.
ق۱۰. آن‌کس که نویسد باید که عادل بُوَد و به راستی نویسد و نباید که ابا کند نویسنده از آنکه بنویسد (ابوالمحاسن جرجانی، ۱‏/۳۷۳‏) ║ ق۱۱. گوهر ارزنده را در همه‌جا می‌خرند / مردِ هنرور مکن گو ز غریبی ابا (قدسی، ۷۴) ║ ۱۳۶۰ش. چشم ببند و رحمتی به غیر و آشنا مکن / ز دوستان حیا مکن ز دشمنان ابا مکن (حالت۱، ۴۷۲) ║ ۱۳۸۲ش. ابایی نکردند که در صفِ معارضان حقوق بشر درآیند آن‌ها که برای راه یافتن به هرجا به هر در می‌زدند (بهنود، ۳۳۶)
ابا(ء) نمودن
۱. (معمولاً با حرف اضافۀ از) ؛ ↑ ابا(ء)‏۱.
ق۶. بَتّر فرزندان آن است که از طاعت مادر و پدر ابا نماید و همت بر عقوق مقصور دارد (نصرالله‌ منشی، ۳۰۲) ║ ق۸. سلطان غیاث‌الدین پیش برادرزاده فرستاد که چرا ولایت دوستان مرا تعرض می‌رسانی؟ از آنجا کوچ کن. شهاب‌الدین ابا نمود (رشیدالدین فضل‌الله۱۳، ۱‏/۴۰۵‏) ║ ق۹. مَلِک‌ عزالدین، حاکم جزیره، از امتثال امری که درباب ارسال شیخ صادر شده ‌بود ابا نمود (شرف‌الدین یزدی، ۱‏/۷۵۹‏) ║ ق۱۰. جمهور ملائکۀ مقدسه به سجدۀ آدم علیه‌السلام مأمور شده‌اند و شیطان، که از این معنی ابا نموده ... مستعد و مستحق طعن و لعن ابدی گردیده (اسناد شاه طهماسب، ۴۱) ║ ق۱۱. آن ساده‌مرد کوته‌اندیش از این شرط دولت، که سرمایۀ استحکام سلسلۀ عبودیت بود، ابا نموده، درمقامِ گریختن شد (علّامی، ۱‏/۵۱۶‏) ║ ق۱۲. از اوامر سلطنت اباء و امتناع نموده، درخواست نمودیم که اعانت کرده، ما را با متعلّقان به عتبات عالیات عرش‌درجات برسانند (گلستانه، ۵۱) ║ ق۱۴. چنان تکلیف کرده شد که میرمصطفی‌ خان همان دخترۀ خود را روانۀ طهران کند ... میرمصطفی‌ خان از این معنی اباء و امتناع نمود (احمد بن خداوردی: اخبارنامه، ۶۴) ║ ۱۳۴۶ش. اسپهبد ... چون از استرداد خزائن و مایملک سنباذ اباء نمود، خلیفه سپاهیانی فراوان به جنگ وی به دیلم فرستاد (عباس پرویز: بررسی‌های تاریخی، ش۹و۱۰‏/۱۰۶‏) ║ ۱۳۷۶ش. آنان در گذشته نیز از بیعت اباء نموده‌اند (ناشناس: کلام اسلامی، ش۲۴‏/۱۵۹‏)
۲. (معمولاً با حرف اضافۀ از) ؛ ↑ ابا(ء)‏۳.
ق۶. از این حریف گلوبر حذر گزید حذر / وز این اَبای گلوگیر ابا نمود ابا (خاقانی۱، ۹) ║ ق۷. اهالی قزوین ... به اول از قبول اسلام جلال‌الدین و قوم او ابا نمودند (جوینی، ۳‏/۲۴۳‏) ║ ق۸. اگر او ... از آمدن ابا نماید، به متابعت او همه از ما متنفر گردند (سیف هروی، ۶۴۷) ║ ق۹. عبدالله اصرار کرد و مبالغه نمود به دررفتن و احوص ابا می‌نمود (حسن قمی، ۲۵۰) ║ ق۱۰. باباسودایی از رفتن ابا نمود و بهانه‌ها و معذرت‌ها پیش ‌آورد (واصفی، ۲‏/۳۱۱‏) ║ ق۱۱. میرقلبابا ... از ملاقات او ابا نمود (اسکندر بیک، ۲‏/۸۸۳‏) ║ ق۱۲. فلان کس را به منصب قضا تکلیف و ترغیب نمودیم؛ با وجود جلالت این منصب، ابا نمود (نورالدین جزایری، ۱‏/۴۷‏) ║ ق۱۳. اسکندر ... اموال بسیاری به او بخشید. او از گرفتن ابا نموده، عرض کرد که اگر مال می‌خواستم، اختیار حکمت نمی‌کردم (عبداللطیف شوشتری، ۳۴۸) ║ ق۱۴. دادم به او پانزده درهم. پس ابا نمود که قبول کند (ابوالقاسم یزدی، ۳‏/۱۲۷۲‏) ║ ۱۳۰۸ش. از اظهار درد خود ابا نموده و گفتم: هیچ اتفاقی رخ نداده‌است (ربیع انصاری، ۲۴۰) ║ ۱۳۳۰ش. چون شود عاشق زنی زیبا / کِی نماید ز شرح عشق ابا؟ (بهار، ۲‏/۸۷۹‏) ║ ۱۳۶۷ش. حضار از استماع مقالات نصیحت‌آمیز ابا و امتناع نمودند (مسعود سالور، ۱۲) ║ ۱۳۸۲ش. وی از معرفی‌ پدر بچه‌اش ابا می‌نماید (ابوتراب خسروی، ۱۲۶)
ابا(ء) ورزیدن
۱. (معمولاً با حرف اضافهٔ از) سرپیچی کردن؛ نافرمانی کردن.
ق۱۱. آن مردم در مقام سرکشی و استقلال کوشیده از ملازمت ابا ورزیدند (معصومی، ۱۱۳) ║ ق۱۲. آغاز سرکشی نمودن و از رفتن ابا و امتناع ورزیدن، اضعاف آنچه واقع شده ‌بود، مزاج‌گویان حالیِ رای عالم‌آرا نمودند ((محمد مروی، ۱‏/۲۸۲‏)
۲. (معمولاً با حرف اضافهٔ از) دوری کردن از چیزی یا انجام دادن کاری، گاهی به دلیل ملاحظه، خجالت، ترس و مانند آن‌ها.
ق۱۳. وی از راهِ خدیعت و مکیدت از دخول به شهر ابا ورزیده، در خارج نزول گزیده (رضاقلی‌ خان، ۹‏/۵۵۶‏) ║ ق۱۴. از پذیرفتن اندرز نصیحت‌گویان ... ابا و امتناع ورزیده ... می‌خواهد طرف مقابل را تهدید نماید (اختر، ۴‏/۳۱۹۲‏) ║ ۱۳۲۳ش. شاه‌ صفی به ‌زور وعدووعید خواست او را مسلمان نماید و او اباء و امتناع ورزید (جمالزاده۳، ۲۴۵) ║ ۱۳۳۸ش. کشیش و دلاک در حدود یک ماه از دیدار پهلوان صرف‌ نظر کردند ... بااین‌همه، از دیدار خواهرزادۀ دن‌کیشوت ... ابا نمی‌ورزیدند (قاضی۱، ۲‏/۵۹۹‏) ║ ۱۳۶۳ش. خانوادۀ من از ماندن در تهران ابا می‌ورزیدند و ... در باغ سراج‌الملک منزل می‌کردند (ندوشن، ۱‏/۶۷‏) ║ ۱۳۷۵ش. این چند تن از هدایت آموخته‌ بودند که با کسی رودربایستی نداشته‌ باشند، صریح و بی‌پروا باشند و احیاناً از شوخی‌های تند و رک‌گویی ابا نورزند (ندوشن، ۳‏/۹۵‏)

معنی ابا(ء) | فرهنگ جامع زبان فارسی