وضعیت: «در حال اصلاحات ویراستاری»
درج dorj [جمع: ادراج۲؛ <عربی>]
(اسم) صندوقچۀ مخصوص نگهداری جواهرات و زیورآلات و دیگر اشیای قیمتی.
ق۴. لعل می را ز درج خُم بر {نسخه بدل؛ متن: پر} کش / در کدونیمه کن به پیش من آر (رودکی، ۹۹۸) ║ ق۵. و چون ترکات او بنگریستند، اندرمیان درجی یافتند بهمُهر و قفلی در آنجا نهاده. قفل باز کردند، حقۀ زرین یافتند بندکرده، باز کردند، اندر آنجا پارهای حریر بود (گردیزی، ۱۳۴) ║ ق۶. مصلحت برج است و عقل تو در آن چون کوکب است / مملکت درج است و عدل تو در آن چون گوهر است (امیر معزی، ۱۰۱) ║ ق۷. درجی سیمین بخواست، انگشتری و ردا از آن بیرون آورد؛ لوح بیرون نیاورد که اسماء امامان در آن نوشتهاست (محمد رازی، ۲/۷۲۹) ║ ق۸. بوسه بر درج عقیق تو حلال است مرا / که به افسوس و جفا مُِهر وفا نشکستم (حافظ، ۱/۶۳۰) ║ ق۹. چشم مست تو به هر غمزه دلی مجنون کرد / درج لعل تو به هر خنده جگرها خون کرد (عصمت بخارائی، ۳۰۲) ║ ق۱۰. احمقان را عادتی است و ابلهان را سیرتی که خرمهره را به درج گوهر بخرند و خرزهره را به عوض شکر بخورند (ابومسلمنامه، ۳/۵۱۲) ║ ق۱۱. ز فکر رشتۀ روزی دگر چه تاب خوری / چو گشت درج دهن خالی از دُر دندان؟ (واعظ، ۳۱۹) ║ ق۱۲. دیوانش در بوستان سخنوری نهالی است سراپا آراسته به گلهای الفاظ رنگین، و درجی است مشحون از جواهر آبدار معانی دلنشین، چنانچه شمّهای از فحوای کلامش معلوم میتوان کرد (شیرعلی لودی، ۶۲) ║ ق۱۳. عِقد مروارید پیدا گردد از درج عقیق / چون عقیقین لب به گاه خنده بگشاید همی (سروش، ۱/۶۵۲) ║ چون شب مسافری میرسد دوشیزگان ... او را درجی پر از عطر هدیه میکنند (میرزا حبیب۲، ۱۸۸) ║ ۱۳۱۶ش. وقتی سرپوش از روی آن برداشته شد و محتویات آن که شامل سه قرابۀ دربسته و یک درج نفیس و مرصع بود در برابر دیدگانشان نمایان گردید، ... مدتی مات و مبهوت بر جای خود قرار گرفتند (مؤتمن، ۸۷۳) ║ ۱۳۴۰ش. بکتاش اشعاری که دختر کعب نزد وی فرستاده بود، در صندوقچهای گذاشته و سرش را مُهر کرده بود. یکی از رفیقان بکتاش گمان کرد که درج گوهر است؛ سرش را باز کرد (فروزانفر، ۲۹۳) ║ ۱۳۷۴ش. بس ریختند و بستندش / بس کوفتند و خستندش ـ سفتند و پس شکستندش / درجی نسفته مرجان را (یک دریچه آزادی: بهبهانی، ۹۳۸)