وضعیت: «در حال تأیید»
عزوجز ezzojez(z) [گونۀ دیگر: عزوچز؛ املای دیگر: ازوجز]
(اسم) درخواست عاجزانه و با اصرار از کسی؛ عزوالتماس.
۱۳۵۶ش. بابام دوباره شروع کرد به عزوجز: دستم به دامنت آقا، یه کاری بکن مام پولدار بشیم، به خداوندی خدا از اون بیست و هفت هشت نفر مستحقتریم (ساعدی۴، ۱۰۱) ║ ۱۳۷۷ش. هیچکس در مقابل دردهای غیرقابل تحملی که گرفتارش میشد، ازوجز و زاریزرنجه و حتا از فحشوفضیحت یا کشیدن زوزههای حیوانی خودداری نمیکرد (شاملو۱، ۳/۱۳۳۴)
به عزوجز افتادن
شروع کردن به عزوجز.
۱۳۵۵ش. افتاده بود به عزوجز که ما باهم دوستان قدیمی هستیم و ناسلامتی همشهری هم هستیم. بیا بنشینیم باهم حرف بزنیم و ببینم برای چی از من دلخوری (میرصادقی۶، ۱۲۹) ║ ۱۳۶۲ش. دوباره حمله کرد و دوباره انداختمش. این بار نزدیک بود به گریه بیفتد. به عزوجز افتاد (میرصادقی۲، ۲۴۵)
عزوجز کردن
عاجزانه و با اصرار از کسی درخواست کردن؛ عزوالتماس کردن.
۱۳۱۲ش. مورخ قبیلۀ دستِچپ هرچه عزوجز و نالهوزاری کرد ... که اسنادش در رودخانه غرق شده، بهخرج قبیلۀ دستِراست نرفت (هدایت۶، ۷۱) ║ ۱۳۴۶ش. بلقیس ... میگه تو خونۀ تنها میترسم، و ازوجز میکنه که تنهاش نذارم تا شوورش بیاد (چوبک۱، ۲۸۱) ║ ۱۳۶۹ش. سرهنگ جلاد محل بود ... یک دفعه یک عملهای را انداخته بود زیر لگد ... زنوبچهاش هم هرچقدر عزوجز کردند بهجایی نرسید (دوایی۲، ۹۹) ║ ۱۳۷۶ش. آدم چقدر به آدمی صد مرتبه عاجزتر از خودش ازوجز بکند (براهنی۲، ۴۸۳)