وضعیت: «در حال ویراستاری»
شداد šedâd [جمعِ شدید]
جمعِ شدید.
ق۶. چون افلاک را صور ثابت است و از فساد منزّه است او را شداد خواند (سهروردی، ۱۶۴) ║ ق۷. سوگندان غلاظ و ایمان شداد یاد کرد که در این باب رعونت را مجال مداخلت نیست (ابن بیبی، ۱/۶۹) ║ جمعی از شداد لشکر سلطان محمد که در بیشهها پنهان شده و به مصاعب پناه برده بودند به غیاثالدین متصل شدند (سیرت جلالالدین، ۱۳۱) ║ ق۹. فاطر سموات شداد و دمندۀ ارواح در اجساد اجل و اکبر است و نسزد و نشاید که کسی جز به ملاحظۀ جلال او اشتغال نماید (عبدالله قطب، ۸۸) ║ ق۱۰. چون در این نوبت بینالجانبین عقود مصادقت و مرافقت به شداد ایمان مؤکّد گردد، دوستودشمن از قوام این دولت حساب کلی برمیگیرد (امینی هروی، ۳۷۸) ║ ق۱۴. شیخ علی خان به مهر خود بی اطلاع کارگزاران وجوه دیوانی ممالک متصرفی وکیل را حواله میدهد و محصلان شداد میگمارد (حسن فسایی، ۱/۶۰۵) ║ ۱۳۶۸ش. قوادان از اختلاط دادن زنان و مردان بپرهیزند و کسبه که کمفروشی و غلوغش در معاملات نیاورند و بدانند که متخلف به عذاب الهی و شداد حکومت گرفتار خواهد شد (شهری۲، ۶/۳۱۷)
شداد و غلاظ
صورت نحویِ شدادوغلاظ.
ترکیبات: سبع شداد