وضعیت: «در دست پیشه و صنعت»
مترسک matarsak
(اسم) پیکرهای شبیه انسان معمولاً از جنس چوب و پوشاک کهنه که در کشتزارها برای ترساندن پرندگان و حیوانات آسیبرسان به کشت نصب میکنند ؛ افچه.
۱۳۲۴ش. مترسک منحوسی از گِل میخ آویزان بودن و گوشهای هزار پرده و شیپور بر روزن حجره چسبان و پرتو نورافکنهای وقیح مردمک چشم دران (چوبک۳، ۲۳۹) ║ ۱۳۴۳ش. هنوز یادش هست آن مترسک که دوختهبود و کاه تپاندهبود و جلیقه و شلوار دبیت خودش را بهش پوشاندهبود و از الیاف صوم، کلاه حصیری برایش بافتهبود (رادی۱، ۴۲) ║ ۱۳۵۸ش. بیدار باید بمیرد، هرچندکه حالا هم مُرده است. با آن خندة بینمکش که آدم عقش میگیرد، با آن هیکل قناسش که برایِ مترسک تو باغ خوب است، با آن رنگ صورتش که انگار از قبر فرار کردهاست! (محمود۷، ۴۶۶) ║ ۱۳۸۷ش. از کنارِ جوان، کیسهخوابی قد میکشد و مثلِ یک مترسک بلند میشود. صدایی دخترانه به جوان میگوید: ترسیدم! فکر کردم هری باشد! جوان میگوید: نه! او هنوز خیال میکند توی ورکشاپِ دانشگاه هستی! بعد دوتایی میخندند؛ شاید هم به ریشِ ارمیا که آرام دور میشود. جوان میزند پشتِ کیسهخواب: من از چیزِ دیگری ترسیدم! (امیرخانی، ۴۲۶)