فرهنگ جامع زبان فارسیفرهنگستان زبان و ادب فارسی

بازایستاده

وضعیت: «در حال اصلاحات ویراستاری»
بازایستاده ‎bâzistâde, -’istâde‎ [جمع: بازایستادگان]
‌یک‌. (صفت) ۱. (معمولاً با حرف اضافۀ از) (درمورد کسی) که از دیگری روی‌گردان است و از او دوری می‌کند و دیگر توجهی به او نشان نمی‌دهد ؛ بازاستاده ‏‌یک‌. ۱؛ بازایستنده‏‌یک‌. ۲.
ق۴. خدای می مژده دهد تو را به یحیی راست‌دارنده به سخنی از خدای و مهتری و بازایستاده از زنان نابایست و پیغامبری از نیکان (تفسیر طبری، ۱‏/۲۰۴‏)
۲. ← ایستاده ‏‌یک‌. ۳؛ بازاستاده‏‌یک‌. ۳.
ق۴. و گر آبی بوَد بازایستاده / وزآن آبش بباید خوردی ساده (میسری، ۲۰۸)
۳. ← ایستاده ‏‌دو‌. ۱۱؛ بازاستنده ‏‌یک‌. ۱؛ بازایستنده ‏‌دو‌. ۲؛ فازاستاده.
ق۶. پیر محقّق آن است که کمترین این ده چیز در وی بازیابند تا در پیری درست باشد... نهم، هر چیزی که از آنش بازدارد از آن بازایستاده‌ بود (محمد منوّر، ۱‏/۳۱۵‏) ║ ق۱۱. هرگاه حق را بشناسد ... دیده‌ور و ناظر نشود نفْس او بر طمع ... بازایستاده‌ترین مردمان باشد در امرهای مشتبه یعنی امری که حقیقت آن بر او ظاهر نباشد، توقف کند و حکمی ننماید و گیرنده‌ترین مردم باشد به حجج (محمدباقر محقق سبزواری: روضةالانوار عباسی، ۸۴۳)
۴. (درمورد کسی) که از انجام دادن امری یا ادامه دادن آن بازمانده‌است ؛ بازاستاده ‏‌یک‌. ۲؛ بازاستنده ‏‌یک‌. ۲؛ بازایستنده ‏‌دو‌. ۱؛ واایستنده‏‌یک‌. ۱.
ق۶. «یَنقلب الیک البصر» باپس آید با تو چشم از نگریستن و عیب جستن «خاسئاً» کم‌آمده و باپس‌مانده «و هو حسیر» و او مانده و بازایستاده (میبدی، ۱۰‏/۱۶۶‏) ║ ق۱۰. در اول ولادت رضیع است یعنی شیرخواره، آنگه فطیم باشد از شیر بازایستاده، و درین هر دو حال اسم طفولیت بر او اطلاق کنند (حسین بن علی کاشفی: جواهرالتفسیر، ۴۶۷)
۵. ← ایستاده‏‌یک‌. ۴.
ق۶. «فلااُقسمُ» سوگند می‌خورم «بالْخُنَّس» به آن ستارگان بازایستادگان (میبدی، ۱۰‏/۳۹۱‏)
‌دو‌. (اسم) ۱. ⇅ بازایستاده ‏‌یک‌. ۴؛ بازاستاده ‏‌دو‌. ۱؛ بازاستنده ‏‌دو‌. ۳؛ بازایستنده ‏‌یک‌. ۱؛ فرواستاده؛ فروایستاده؛ فرودایستاده.
ق۵. دیگر ایدون گوید کافران اهل کتاب پیش‌از محمد، چون عبداللّه‌ بن‌ سلام و یاران او و مشرکان مکه، چون ابوبکر و یاران او «منفکین» ایشان از کفر و از شرک بازایستادگان نبودند ... تا آنگاه که سوی ایشان به‌بیانی آمد، رسولی آمد از خدای محمد. آنگاه از کفر و شرکت و بت پرستیدن بازایستادند (قرآن کمبریج، ۲‏/۶۱۵‏) ║ ق۷. القواعد: بازایستادگان (قرآن ۶۲: فرهنگنامۀ قرآنی، ۳‏/۱۱۶۹‏)
۲. ← ایستاده ‏‌دو‌. ۱۱؛ بازاستاده ‏‌دو‌. ۳؛ بازاستیده؛ بازایستیده.
ق۶. منفکّین: بازایستادگان (قرآن ۳۴: فرهنگنامۀ قرآنی، ۳‏/۱۴۴۰‏) ║ ق۷. منتهون: بازایستادگان (قرآن ۵۷: فرهنگنامۀ قرآنی، ۳‏/۱۴۳۵‏)
۳. کسی که دیگری را از انجام کاری بازمی‌دارد ؛ بازاستنده‏‌دو‌. ۱.
ق۷. مزدجرٌ: بازایستاده (قرآن ۵۶: فرهنگنامۀ قرآنی، ۳‏/۱۳۴۷‏)

معنی بازایستاده | فرهنگ جامع زبان فارسی